تبليغاتX
اینجا آسمان است
 
آخرين مطالب
حضور حداکثری مردم در انتخابات "سلاح هسته‌ای ایران" است
داستان خواستگاری شهید کاوه
توصیف امداد غیبی توسط حاج همت
با ارسال تاریخ تولد ، دوست آسمانی خود را پیدا کنید
رزمنده بی نمــــــــــــــــــاز - حتما تا آخر بخونید
كارت دعوت ارباب
سخنان امام خامنه ای درباره حماسه ۹ دی ۱۳۸۸
ای شهید ....
عکس های رهبر در جبهه ها
در شب آزادسازی سوسنگرد چه گذشت؟
سردار قاسم سلیمانی و شهید حاج احمد کاظمی
زود پرستو شو بیا
ماجراي انگشتر آن شهيد چه بود
نامه ای از آیت الله بهجت(ره) به مقام معظم رهبری
اولین های دفاع مقدس
یاران آخرالزمانی امام عصر(عج)
چرا ایستادیم ؟
فرمانده محور بهداری لشکر 14امام حسین (ع)
خدايا مرا پاكيزه بپذير
بهشت...بهشت...
حکایت اذان شهید
نمازش جور عجیبی شده بود
هفته دفاع مقدس گرامی باد
آشنایی با هفته دفاع مقدس
چرا دفاع ما، مقدس است؟
آرشيو مطالب
هفته اوّل اسفند 1390
هفته اوّل بهمن 1390
هفته دوم دی 1390
هفته اوّل دی 1390
هفته اوّل آذر 1390
هفته چهارم آبان 1390
هفته سوم آبان 1390
هفته اوّل آبان 1390
هفته چهارم مهر 1390
هفته سوم مهر 1390
هفته اوّل مهر 1390
هفته چهارم شهریور 1390
هفته دوم فروردین 1390
هفته دوم بهمن 1389
هفته اوّل بهمن 1389
هفته چهارم دی 1389
هفته دوم مهر 1389
هفته چهارم شهریور 1389
هفته اوّل شهریور 1389
هفته چهارم مرداد 1389
هفته سوم مرداد 1389
پيوندها
آقـــــــــا
الغدير يزد
جانم فداي رهبر
شهيد قنبر اماني
آخر عشق
بچه شهيد
وبلاگ ائمه
خاكريز
لبخند هاي خاكي
دفاع مقدس
امتداد ( دفاع همچنان باقيست)
خاكريز مجازي
كوله بار
وبلاگ مسعودده نمكي
دوئل
گروه سايبري توريج حجاب وعفاف
هيئت رزمندگان اسلام
شيداي شهدا
سايت جامع فرهنگي مذهبي شهيد آويني
حزب الله سايبري
برجك مجازي
مرکز فرهنگی شهید برونسی
فراخوان اولين جشنواره وبلاگ نويسي دفاع مقدس شمال كشور
مسابقه وبلاگ‌نویسی« خاکریز سایبری 1 » حزب الله شیراز
روايت عشق
دل نوشته هاي دو دختر شهيد
عشق فقط يك كلام
دیار رنج
سرافرازان
خین
بچه های قلم
قمقمه
پایگاه اطلاع رسانی فرهنگ ایثار وشهادت
نــــــیــــــــــــنـــــوا
بچه های خاکریز
شهيدان بادرود
حضور حداکثری مردم در انتخابات "سلاح هسته‌ای ایران" است


عضو مجمع تشخیص مصلحت نظام در مراسم نمادین بزرگداشت ورود حضرت امام (ره) به کشور و گلباران تمثال حضرت امام خمینی (ره)در گلستان شهدای اصفهان که به همت شورای هماهنگی تبلیغات اسلامی و ستاد دهه فجر استان اصفهان برگزار شده بود، ضمن تبریک به مناسبت فرارسیدن ایام مبارک دهه فجر اعلام کرد : توپ و تانک و سلاح هسته‌ای کشور ایران حضور و مشارکت حداکثری مردم در عرصه‌های مختلف به ویژه عرصه انتخابات است. حسین مظفر بیکار نشستن دشمنان اسلام را محال دانست و اضافه کرد: دشمنان اسلام و ایران نخوابیده‌اند بلکه همیشه در حال برنامه‌ریزی علیه ما هستند و با هوشیاری باید با آنها برخورد کنیم. وی حضور و مشارکت مردم در رای‌گیری انتخابات را تبری بر قلب دشمنان خواند و بیان داشت: هر رای مردم ایران تسکینی بر قلب شهدای انقلاب و هشت سال جنگ تحمیلی می‌باشد. دکترمظفر در ادامه اظهار داشت: این ایام یکی از ایام سر نوشت ساز میهن اسلامی ماست و تحولاتی که در این دهه اتفاق افتاده است ما را بر این می‌دارد که از ایام با نام ایام ‌الله یاد کنیم. وی به ورود مجدد حضرت امام خمینی (ره) بعد از سال‌ها تبعید و اسارت به کشور در روز ۱۲ بهمن ماه سال ۱۳۵۷ اشاره کرد و افزود: در زمان ورود امام خمینی(ره) به کشور رژیم پهلوی همه فرودگاه‌ها را بسته بود که با راهپیمایی‌ها و شعارهای مردمی مانند «اماما‌ اماما‌‌ قلب ما باند فرودگاه‌ توست» این رژیم شکست خورد و مجبور به اجابت خواسته مردم و بازکردن فرودگاه‌ها شد. نماینده رییس جمهور در صدا و سیما ورود امام به کشور را منشا خیر و برکات الهی عنوان کرد و استقبال ۵ تا ۸ میلیونی مردم از حضرت امام خمینی (ره) در هنگام ورود به فرودگاه مهر آباد را ستودنی خواند و اظهار داشت: در زمان ورود حضرت امام (ره) به فرودگاه فاصله ۳۳ کیلومتری فرودگاه مهرآباد‌ تا بهشت زهرا مملو از عاشقان و شیفتگان حضرت امام (ره) بود. وی افزود: امام خمینی (ره) در زمان ورود خود به ایران و سخنرانی دندانشکن‌ خود در بهشت زهرا خط مشی انقلاب را مشخص کردند و با رهنمودهای‌ خود نوید بخش تاسیس نظام الهی و ولایی‌ در کشور ایران شدند. وی با تاکید بر این که حادثه انقلاب اسلامی باید برای همیشه در تاریخ به یادگار بماند، تصریح کرد: امام با ورود مجدد خود به کشور ایران در اوج شگفتی دوستان انقلاب و خشم دشمنانش نوید نظامی انقلابی و اسلامی را در نظام منحط لیبرالیسم و کمونیست داد. اضافه کرد: مردم ایران با استفاده از رهنمودهای‌ امام خمینی (ره) و مشت‌های گره کرده در برابر ارتش پهلوی و حمایت‌های مستکبران‌ غرب مقاومت کردند و در نهایت توانستند انقلاب اسلامی را در ناباوری جهانیان به پیروزی برسانند. عضو مجمع تشخیص مصلحت نظام از جمله شگفتی‌های انقلاب را پنهان بودن حوادث آن به دور از افکار تحلیل گران نظام سیاسی و نظریه پردازان غربی و شرقی دانست و افزود: انقلابی که در کشور ایران اتفاق افتاد باعث شد که تحلیل گران سیاسی بزرگ دنیا در ارایه نظریه‌های خود تجدید نظر کنند. وی با تاکید بر این که تا قبل از انقلاب اسلامی عنصر دین، معنویت،اخلاق و ارزش‌های الهی در تحولات اجتماعی و سیاسی مفقود بوده است، تصریح کرد: انقلاب اسلامی به جهانیان ثابت کرد که با استفاده از قدرت الهی، تبعیت از فرمایشات امام خمینی(ره) و با مشت‌های گره کرده و متحد مردم به راحتی می‌توان رژیم قدرتمند و سلطه‌گر پهلوی را که در اوج قدرت و حمایت‌های کشورهای بزرگ دنیا بود به زیر بکشاند. دکترمظفر اظهار داشت: این نظام ترکیبی از خداگرایی و مردم‌گرایی بود که با ارزش‌های خدایی مشروعیت آن مشخص و با مشارکت مردمی در تمام عرصه‌ها جمهوریت آن ثابت شده است. وی گفت: مردان و زنان این سرزمین با قربانی کردن عزیزانشان در دوران جنگ تحمیلی نشان دادند که با خدا معامله می‌کنند و در راه این انقلاب و ارزش‌های دینی از خود کم نمی‌گذارند. وی عامل بقای انقلاب را همان علل به وجود آمدن آن بیان کرد و اظهار داشت: عوامل پایداری این انقلاب در دنیای کفر امروز این است که مردم در این نظام به ارزش‌های الهی وفادار باشند و حول محور ریسمان الهی گرد آیند. عضو مجمع تشخیص مصلحت نظام به اهدای بیش از ۲۲۰ هزار شهید برای انقلاب اشاره کرد و افزود: استان اصفهان در اهدای شهدا به انقلاب و همچنین جنگ تحمیلی در رتبه اول کشور نسبت به جمعیت قرار دارد. وی به تغییر برنامه‌ریزی‌های دشمنان جمهوری اسلامی با این نظام مقدس اشاره کرد و بیان داشت: امروز دشمنان رفته رفته‌ در لایه‌های جامعه نفوذ کرده و قصد تخریب اتحاد مردم را دارد و چنانچه ما بخواهیم بر دشمنان پیروز شویم باید هشیار باشیم.

| 19:32 -
+ |
داستان خواستگاری شهید کاوه

داستان خواستگاری شهید کاوه

 


همسر شهید محمود کاوه در خاطراتش می‌گوید: خطبه عقد را امام برایمان خواند. آقای آشتیانی رفت نزدیک امام و گفت: دامادمان آقای کاوه ست. محمود کاوه. می شناسیدشان که؟ امام نگاهش کرد و لبخند زد، سرش را گرفت طرف آسمان، چیزی زیر لب زمزمه کرد که به دعا می‌مانست

 


داستان خواستگاری شهید کاوه

*عمادالاسلامی : در بحبوحه‌ای که بریدن سر پاسدار مجوز ورود بهشت دژخیمان کوردلی بود که با خیال خام خود رعب و وحشت را در کردستان مظلوم ایجاد کرده بودند سرداری آمد که عطوفت، مهربانی و دلاوری‌اش زبانزد کردها شده بود از کاوه گفتن از بی قراری‌اش، از نگرانی و دلواپسی‌اش برای کردستان سخت است. برای بهتر شناختن کاوه به مشهد خیابان مطهری رفتم تا همسرش، فاطمه عمادالاسلامی، را از نزدیک ببینم. حاصل دیدار ما گفت و گویی بود که در ذیل می‌خوانید.

** از آشنایی‌تان با آقا محمود برای ما بگویید؟

*عمادالاسلامی: آقا محمود را از دو سال قبل از خواستگاری می‌شناختم. چون مددکار سپاه بودم و برای سرکشی به خانواده‌های رزمنده و شهدا می‌رفتم به منزل کاوه هم سر می‌زدم. مادرش گله می‌کرد که محمود نه تلفن می‌زند و نه مرخصی می‌آید. همین رفت و آمدها و به خصوص خواهر بزرگش که مدتی همکار ما بود زمینه‌ای برای آشنایی بیشتر خانواده آن‌ها شد و بالاخره به خواستگاری آمدند.

**خانواده با این ازدواج موافق بودند؟

*عمادالاسلامی: بله، چون من شرط کرده بودم که هر خواستگاری که در خانه را زد از همان دم در بپرسند پاسدار است یا نه؟ بنده خدا، مادرم می‌دانست که دخترش جز با سپاهی ازدواج نخواهد کرد برای همین این زحمت را تقبل کرده بود.

**چرا سپاهی؟

*عمادالاسلامی: زیرا سپاهی و بعد آقا محمود، از همان ابتدا برای من حالت مراد بودن را داشت.

** این مراد بودن تا چه مراحلی از زندگی ادامه داشت؟

*عمادالاسلامی: از همان ابتدای زندگی مشترک تا حتی بعد از شهادتش، هنوز هم هست البته بعد از رفتنش خیلی جاها کم آوردم. برای همین شال و کلاه می‌کردم و می‌رفتم سر مزارش. تنها، می‌نشستم کنار شمع‌هایی که روشن کرده بودم، می‌گفتم: فقط خودت برام مانده‌ای کمکم کن، محمود. به دادم برس، باورتان می‌شود اگر بگویم می‌آمد توی خوابم می‌گفت باید چکار کنم، برای خودم هم یادآوری‌اش سخت است. اما می‌آمد، خندان می‌آمد. می‌گفت: باز چی شده، فاطمه؟

عمادالاسلامی: بله اولین ملاقات و دیدار ما بود. من هم که آنقدر خجالت می‌کشیدم و خودم را تو چادر پیچانده بودم و به گل‌های قالی خیره شده بودم حتی نگاهش هم نکردم  

**کی آقا محمود به خواستگاری شما آمد؟

*عمادالاسلامی: خوب یادمه، طرح جهادی کمک به کشاورزان و روستاییان را می‌گذراندیم که خبر دادند آقا محمود فردا می‌خواهد به خواستگاری بیاید. من آن روز با یکی دیگر از خواهران سپاهی برای خوشه چینی به یکی از روستاهای قوچان رفته بودیم آن روز قرار شد زودتر به خانه برگردم ماشین بین راه خراب شد. تقریباً بیش از یک ساعت طول کشید تا ماشین درست شود وقتی به خانه رفتم دیدم مادر و خواهرانم مضطرب و ناراحتند از این که دیر آمدم، جریان را گفتم. مادرم گفت: آقا محمود یک ساعت است که نشسته و کلی معطل شده. به اتاق رفتم بعد از دقایقی خانم‌ها بیرون رفتند و من و محمود تنها شدیم تا حرف بزنیم.

داستان خواستگاری شهید کاوه

** برای اولین بار بود که آقا محمود را می‌دیدید؟

*عمادالاسلامی: بله اولین ملاقات و دیدار ما بود. من هم که آنقدر خجالت می‌کشیدم و خودم را تو چادر پیچانده بودم و به گل‌های قالی خیره شده بودم حتی نگاهش هم نکردم.

**از اولین جمله‌هایی که رد و بدل شد چیزی به یاد دارید؟

*عمادالاسلامی: بین ما سکوت بود تا اینکه آقا محمود گفت: می‌خواهم دینم کامل شود و قصد من این است ازدواج کنم تا شهید بشوم.

**این اولین دیدار با چه نتیجه‌ای تمام شد؟

*عمادالاسلامی: همیشه آرزویم این بود که با یک سید ازدواج کنم. شاکی بودم از این که محمود سید نبود و من عروس حضرت فاطمه (س) نشده بودم. آن روز گذشت و من شبش فکر کردم که فردا برای خرید و مراسم عقد چه کنم که روز بعد فهمیدم آقا محمود همان شب به کردستان رفته تا هشت ماه از او خبری نشد. حالا می‌فهمیدم مادرش چه می‌کشد نا غافل، بدون خداحافظی می‌گذاشت و می‌رفت.

** تلفن هم نزد؟

*عمادالاسلامی: از منطقه جنگی به خانه زنگ زده بود که نمی‌توانم زیاد بمانم. جشن عروسی را راه بیندازید تا من زود بیایم و زود هم برگردم. آمد و گفت می‌خواهم بروم تهران، می‌آیی تو هم؟ من خندیدم. گفت: پس بنویس به حساب ماه عسل. خطبه عقد را امام برایمان خواند. آقای آشتیانی رفت نزدیک امام و گفت: دامادمان آقای کاوه ست. محمود کاوه. می شناسیدشان که؟ امام نگاهش کرد و لبخند زد، سرش را گرفت طرف آسمان، چیزی زیر لب زمزمه کرد که به دعا می‌مانست. یک قرآن با خودمان برده بودیم امام امضایش کرد. هنوز یادگار نگهش داشته‌ام.

**از زندگی مشترکتان بگویید؟

*عمادالاسلامی: ببینید، محمود بی قرار بود، بی قرار کردستان. طوری که بعد از جماران من و خانواده‌اش را به خانه یکی از آشناهایش برد. با این قول که «زود برمی گردم.» زود برنگشت فرداش که آمد گفت: «باید بروم کردستان.».

آن روز گذشت و من شبش فکر کردم که فردا برای خرید و مراسم عقد چه کنم که روز بعد فهمیدم آقا محمود همان شب به کردستان رفته تا هشت ماه از او خبری نشد. حالا می‌فهمیدم مادرش چه می‌کشد نا غافل، بدون خداحافظی می‌گذاشت و می‌رفت

 

**از روزها یا لحظاتی که با آقا محمود روزگار گذراندید بگویید؟

*عمادالاسلامی: در طول سه سالی که با هم بودیم شاید صد روز در کنار هم نبودیم تازه برای هر روز فقط یک تا دو ساعت در خانه بود که اتاق را هم مقر فرماندهی کرده بود. به منطقه تلفن می‌زد یا نیرو جمع می‌کرد، متن سخنرانی را آماده می‌کرد و یا دوستانش را می‌دید حتی موقع خواب هم آرامش نداشت. کلاش را مسلح بالای سرش می‌گذاشت چون منافقین در شهر شب نامه پخش می‌کردند و برای ترور محمود لحظه شماری می‌کردند.

لحظه‌ای هم که می‌خواست بخوابد می‌گفت: من این جا راحت توی این جای گرم و نرم خوابیده‌ام و بچه‌ها آلان توی سرمای سنگرهای کردستان خوابشان نمی‌برد. بلند می‌شد و اشک‌هایش را پاک می‌کرد انگار تقدیر هم به بی قراری‌اش عادت کرده بود از قضا تلفن زنگ می‌خورد. محمود هم خوشحال می‌گفت می‌خواهم بروم کردستان، همین امشب. بعد هم می‌گفت: مرا ببخش که مرد خانه نیستم.

**درباره مسوولیتش در کردستان حرفی هم می‌زد؟

*عمادالاسلامی: اصلاً، هر وقت هم سوال می‌کردم اخم می‌کرد و حرف را عوض می‌کرد. حرف‌هایی را هم که با تلفن می‌زد رمزی می‌گفت.

**کنار آمدن با همچون روحیه‌ای برایتان سخت نبود؟

*عمادالاسلامی: روز اول گفت: می‌توانید با همچین آدمی بسازید؟ گفته بود من زندگیم روی دوشم است. تا وقتی جنگ است من هم هستم. اگر آمدم زنگ در خانه‌تان را زدم می‌دانستم آمده‌ام خواستگاری کسی که از خودمان است می‌داند دارد چی کار می‌کند. خواهش می‌کنم خوب فکر کنید. نمی‌خواهم اسیر احساسات بشوید. «».

داستان خواستگاری شهید کاوه

**از تولد دخترتان، زهرا بگویید؟

*عمادالاسلامی: بهش گفتم این دفعه را قول بده زود برگردی، لااقل به خاطر مسافرمان.

گفت: می‌خواهی ریش گرو بگذارم؟

گفتم: اگر نیامدی چی؟

گفت: هرچی دلت خواست بگو. یا نه، هرچی دلت خواست بگیر مرا بزن. خوب است؟ خندیدم و گفتم: تو هم با این اداهات.

گفت: من هم زرنگم. یک چیزهایی می‌گویم که می‌دانم دلت نمی‌آید بش عمل کنی.

زهرا متولد شد و او نیامد، هرچه به در نگاه کردم نیامد. آن قدر حرص خورده بودم که شیرم داشت خشک می‌شد، حوصله نداشتم بیش‌تر از این صبر کنم. سه ماه بود که زهرا متولد شده بود، نه تلفنی نه نامه ای نه چیزی، رفتم هر جوری بود با تلفن گیرش آوردم. گفتم: این بود قولت؟

گفت: خدا مرا بکشد که زدم زیر قولم.

گفتم: زنگ نزدم این را بشنوم. فردا ظهر باید این جا باشی.

متعجب گفت: مشهد؟

گفتم: همین که گفتم.

**آقا محمود آمد؟

*عمادالاسلامی: بله، در کمال ناباوری آمد؛ و صورت بچه را بوسید و گفت: «اسمش را چی گذاشتی؟ گفتم: همان که تو پیشنهاد دادی، گفت: زهرا؟ بعد بچه را بوسید و گفت: حیف که بابا کار دارد وگرنه همین جا درسته می خوردمت. بعد بچه را گذاشت توی بغلم و گفت: اگر یک چیزی بگویم دعوام نمی‌کنی؟».

 بعد از رفتنش خیلی جاها کم آوردم. برای همین شال و کلاه می‌کردم و می‌رفتم سر مزارش. تنها، می‌نشستم کنار شمع‌هایی که روشن کرده بودم، می‌گفتم: فقط خودت برام مانده‌ای کمکم کن، محمود. به دادم برس، باورتان می‌شود اگر بگویم می‌آمد توی خوابم می‌گفت باید چکار کنم، برای خودم هم یادآوری‌اش سخت است. اما می‌آمد، خندان می‌آمد. می‌گفت: باز چی شده، فاطمه؟

**حتماً باز بی قرار رفتن شده بود؟

*عمادالاسلامی: بله، گفتم برو. همین که تا این جا آمدی خیلی چیزها دستگیرم شد. حالا هم برو. برو به کارت برس.

**با شهادتش چگونه کنار آمدید؟

*عمادالاسلامی: با رفتارش ما را برای چنین روزی تقریباً آماده کرده بود، و هر لحظه انتظار چنین روزی را داشتیم، می‌دانستیم که محمود بی قرار رفتن است.

و سرانجام این سرباز فداکار امام خمینی (ره) روز دهم شهریور ماه 1365 در عملیات كربلای 2 بر بلندای قله 2519 حاج عمران اجر زحماتش برای اسلام را گرفت و به دیدار معبودش شتافت.

روحش شاد و یادش گرامی

| 11:52 -
+ |
توصیف امداد غیبی توسط حاج همت

توصیف امداد غیبی توسط حاج همت


به آرامی جلو رفتیم و هوشیارانه اطراف را زیر نظر داشتیم. ناگهان تعدادی از نیروهای دشمن را دیدیم و بی درنگ آن‌ها را به رگبار بستیم.

 


آنچه در برابر چشمان شماست چند نمونه از هزاران امداد غیبی است که در جبهه های حق علیه باطل رخ داده و به کمک خداوند متعال رزمندگان نصرت یافتند. باشد که با خواندن آن ها قلبمان در توکل به خداوند متعال در امورات زندگی محکم و مطمئن تر از قبل گردد.

توصیف امداد غیبی توسط حاج همت

* امداد غیبی یکی از مقوله‌هایی است که اگر کسی به آن باور نداشته باشد نمی‌تواند با تمام وجود لمسش کند. مگر اینکه در صحنه‌ای از صفحات زندگی‌اش برایش اتفاق بیافتد. این خاطره که توسط شهید « شهید وحید آریایی » نقل شده، به بیان یکی عنایات خداوند در سال‌های دفاع می‌پردازد:

نیمه شب بود و صدای تیر اندازی از اطراف مقر به گوش می‌رسید. با هماهنگی فرمانده، بچه‌ها را داخل سنگر مستقر کردیم.

کمی بعد من و سه نفر دیگر از برادران مأمور شدیم که به اطراف مقر برویم و پس از شناسایی بر گردیم. تاریکی و سکوت بر همه جا حاکم بود و تنها صدای نفس‌هایمان را می‌شنیدیم. سکوت چنان بر همه جا مستولی شده بود که گویی در این دنیا هیچ کس وجود ندارد.

به آرامی جلو رفتیم و هوشیارانه اطراف را زیر نظر داشتیم. ناگهان تعدادی از نیروهای دشمن را دیدیم و بی درنگ آن‌ها را به رگبار بستیم. چند نفر از آن‌ها زخمی شدند و بقیه که فکر می‌کردند، تعداد ما خیلی زیاد است، پا به فرار گذاشتند. با این که تعدادمان خیلی کم بود، به یاری خدا آن‌ها را فراری دادیم.

5/ 5/ 1362

 

*

برادرم «رمضان» می گفت: «یک بار نیروهای عراقی با هواپیما بمب های شیمیایی متعددی اطراف ما ریختند. هنوز لحظاتی از بمباران نگذشته بود که ناگهان احساس کردیم باد تندی شروع به وزیدن کرد. همه جا را گرد و خاک شدیدی فرا گرفت. باد، مواد شیمیایی را که از بمب ها متصاعد می شد به طرف خط عراقی ها که فاصله ی چندانی با ما نداشت می برد و ما شاکر از این امداد غیبی الهی، شاهد هلاکت و شیمیایی شدن نیروهای بعثی به دست خودشان بودیم.

ناگهان احساس کردیم باد تندی شروع به وزیدن کرد. همه جا را گرد و خاک شدیدی فرا گرفت. باد، مواد شیمیایی را که از بمب ها متصاعد می شد به طرف خط عراقی ها که فاصله ی چندانی با ما نداشت می برد و ما شاکر از این امداد غیبی الهی، شاهد هلاکت و شیمیایی شدن نیروهای بعثی به دست خودشان بودیم

*  

چند شب قبل از حمله، نیروهای تخریب چی در حال خنثی سازی میدان مین برای باز کردن معبری برای عبور بچه ها بودند، که ناگهان به نیروهای گشتی دشمن برخورد کردند. آنها ساکت روی زمین دراز کشیدند و شروع به خواندن آیه «وجعلنا من بین ایدیهم سداً و...» کردند.

بچه ها می گفتند عراقی ها تا چند قدمی ما آمدند، ولی ما را ندیدند؛ حتی یکی از آنها با پوتین روی دست یکی از ما پا گذاشت، ولی باز هم نفهمید. عراقی ها بدون اینکه بویی از ما ببرند بازگشتند.

توصیف امداد غیبی توسط حاج همت

 *

ما در صحنه های جنگ، در لحظات زیادی از امدادهای غیبی برخوردار بودیم. در عملیات "روح الله" در جبهه نوسود، یک شب قبل از عملیات در تاریخ دهم تیرماه 1360 یکی از برادرهای رزمنده ی ما، آن شب در عالم خواب دید که امام[خمینی] به خواب او آمده و می فرماید: حمله کنید، آقا امام زمان(عج) پیشاپیش شما است! این برادر صبح که بیدار شد، خطاب به برادران دیگر در مسجد نودشه گفت که امام به خواب او آمده و چنین مطالبی را فرموده اند. تمام برادرها تجهیزات بستند و آمدند به من گفتند: ما در همین روشنایی روز حرکت می کنیم تا برویم با عراقی ها بجنگیم، چرا که امام(ره) چنین فرموده اند. من با اصرار، آنها را قانع کردم که حمله را در شب انجام بدهند. در شب عملیات، نیروهای اسلام به رغم تعداد کم، چنان حمله ای بر دو گردان عراق بردند که شاید در تاریخ جنگهای جهان بی سابقه باشد و پیروز شدند. یک افسر عراقی که او را اسیر گرفتیم می گفت: به نظر من شما حداقل با دو گردان به ما حمله کردید. وقتی با اصرار زیاد او را قانع کردیم که نیروهای ما کمتر از یک گردان بوده، آن افسر عراقی به گریه افتاد و گفت: وقتی در آغاز حمله، شما داشتید الله اکبر می گفتید تمام کوهها داشتند با شما تکبیر می گفتند! ما فکر کردیم که تمام کوهها از نیروهای شما پر شده، این بود که آمدیم و تسلیم شدیم!

«فرازی از سخنان شهید همت _ مرداد 1361»

 

| 11:51 -
+ |
با ارسال تاریخ تولد ، دوست آسمانی خود را پیدا کنید
با ارسال تاریخ تولد ، دوست آسمانی خود را پیدا کنید

با ارسال یک پیامک با محتوای تاریخ تولد خود ( روز و ماه ؛ مثلا : 3 آبان ) به شماره 30008130008130 دوست آسمانی خود ، شهیدی که در روز تولد شما به شهادت رسیده را ، بشناسید و شادی روحش صلواتی تقدیم کنید.


دیگر سامانه های پیامکی مرتبط با دفاع مقدس و شهدا:
  • با ارسال عدد 1 به شماره 10000297265820 شماره خود را در سامانه پیام کوتاه ثبت نمایید و به صورت هفتگی پیامهای مناسبتی و حدیث دریافت نمایید. گروه فرهنگی مذهبی بین الرحرمین زاهدان .
  • جهت دریافت پیامک با موضوع شهداء و دفاع مقدس عدد 00 را به شماره 30007650001978 ارسال نمایید. قافله شهداء .
  • سامانه پیامک کوله بار به شماره 20001404 هست که با فرستادن یه پیام کوتاه بدون متن میتونید در اون عضو بشید که گاهی از اوقات براتون وصیت نامه شهدا یا احادیثی رو میفرسته.
  • با ارسال پیامک بدون متن به 30002526 میتوانید گزیده هایی از وصیت نامه شهدا را دریافت کنید .
  • باارسال پیام کوتاه بدون متن به ۳۰۰۰۲۵۲۶ گزیده وصیت نامه شهدا را دریافت کنید .
  • با ارسال عدد ۱ به شماره پیامک 2000471 قطعه ای از وصیت نامه یک شهید را به همراه نام آن شهید بزرگوار دریافت کنند.

| 11:34 -
+ |
رزمنده بی نمــــــــــــــــــاز - حتما تا آخر بخونید

http://shogheeparvaz.parsiblog.com/PhotoAlbum/orooj/chfiyevasib.JPG


رزمنده بی نمــــــــــــــــــاز - حتما تا آخر بخونید


توی گردان شایعه شده بود که نماز نمی‌خونه. مرتضی رو کرد به من و گفت: «پسره انگار نه انگار که خدایی هست، پیغمبری هست، قیامتی، نماز نمی‌خونه...» باور نکردم و گفتم: «تهمت نزن مرتضی. از کجا معلوم که نمی‌خونه، شاید شما ندیدیش. شایدم پنهونی می‌خونه که ریا نشه.»

اصغر انگار که مطلبی به ذهنش رسیده باشه و بخواد برای غلبه بر من ازش استفاده کنه، گفت: «آخه نماز واجب که ریا نداره. پس اگه این‌طور باشه، حاج‌ آقا سماوات هم باید یواشکی نماز بخونه. آره؟» مش صفر یه نگاه سنگین به اصغر و مرتضی کرد و گفت: «روایت هست که اگه حتی سه شبانه روز با یکی بودی و وقت نماز به اندازه دور زدن یه نخل ازش دور شدی، نباید بهش تهمت تارک‌الصلاة بودن را بزنی. گناه تهمت، سنگین‌تر از بار تمامی کوه...»

اصغر وسط حرف مشتی پرید و گفت: «مشتی من خودم پریروز وقت نماز صبح، زاغشو چوب زدم، به همین وقت عزیز نمازشو نخوند...» گفتم: «یعنی خودت هم نماز نخوندی؟»

- مرد حسابی من نمازمو سریع خوندم و اومدم توی سنگر، تا خود طلوع آفتاب کشیک‌شو کشیدم.

- خوب شاید همون موقع که تو رفتی نماز بخونی، اونم نمازشو خونده...

مشتی که انگار یک هسته خرما توی گلویش گیر کرده باشد، سرفه‌ای کرد و دست گذاشت روی زانو و بلند شد. وقت بیرون رفتن از سنگر گفت: «استغفرالله ربی و اتوب الیه....» بعد، انگار که بخواهد از ‌جایی فرار کند، به سرعت از سنگر دور شد. اصغر کوتاه نیامد و رو به من گفت: «جواد جون، فدات شم! مگه حدیث نداریم کسی که نمازشو عمداً ترک کنه، از رحمت خدا بدوره؟»

- بابا از کجا می‌دونی تو آخه؟! این بدبخت تازه یه هفته است اومده، کم‌کم معلوم میشه دنیا دست کیه...

آدم مرموزی بود؛ ساکت و تودار. اصلاً انگار نمی‌‌توانست با کسی ارتباط برقرار کنه. چند باری سعی کردم بهش نزدیک شم، اما نشد. فقط فهمیدم که اسمش کیارش است و داوطلب به جبهه آمده. از آشپزخانه غذایش را می‌گرفت و می‌رفت گوشه‌ای، مشغول خوردن می‌شد. اصلاً با جمع، کاری نداشت؛ فقط برای رزم شب و صبحگاه با بچه‌ها یک‌جا می‌دیدمش. اغلب هم سعی می‌کرد دژبان بایسته تا این‌که برود کمین.

یک‌بار یکی از بچه‌های دسته ویژه، بهش متلک انداخته بود که: «رفیقمون از کمین می‌ترسه! توی دژبانی بیش‌تر بهش حال می‌ده...» فقط یک نگاه و یک لبخند، تحویلش داد و رفت سمت دستشویی‌ها؛ هرچند که دیدم در حال رفتن، داره اشکاش رو از روی صورت سفید و ریش‌های بورش پاک می‌کنه. دو روز بعد از همین ماجرا بود که به سنگر عملیات آمد و گفت: «می‌خواهم بروم کمین.» حاج اکبر یه نگاهی بهش انداخت و گفت: «آرش جان! داوطلب‌های کمین تکمیله...»

- کیارش هستم حاج ‌آقا!

- ببخشید عزیزم، شرمنده! کیارش گل، اسمت فراموشم شده بود.

- خواهش می‌کنم حاج آقا! حالا نمی‌شه یه جوری ما را هم جا بدی؟
حاجی مکثی کرد و گفت: «چشم سعی می‌کنم...»

- لطف می‌کنی حاجی...

شب باز رفتم سمتش و سلام کردم. به گرمی جواب سلامم را داد و رفت، چند قدمی که برداشت، برگشت سمت من و گفت: «شما هم می‌ری سنگر کمین آقا جواد؟!»

- آره، چه‌طور مگه؟ منّ و منّی کرد و گفت: «نزدیک عراقی‌هاست؟!»

- آره، توی محدوده اوناست. چه‌طور مگه؟!

- هیچی همین‌طوری...

تشکری کرد و رفت سمت سنگر خودش.

آخرای شب بود که رفتم سمت سنگر عملیات. حاج اکبر دراز کشیده بود، تا وارد شدم، بلند شد و با وجود اصرار من و فشار بازوهام روی شونش، تمام قد جلوم ایستاد و گفت: «بفرما جواد جون بفرما...»

- شرمنده حاجی! مزاحمت شدم. دیدم دراز کشیدی خواستم برگردم، ولی دیدم که متوجه شدی، با خودم گفتم زشته. بازم ببخشید!

- خدا ببخشه جواد جون! این حرفا چیه؟خوش اومدی.

- حاجی! غرض از مزاحمت، می‌خواستم بگم این پسره کیارش را بذار با من بیاد کمین، می‌خوام یه فرصت خوب گیر بیارم تا باهاش تنها باشم. حاجی لبخندی زد و ادامه داد: «حاج آقا سماوات که این‌جا بود می‌گفت توی گردان، دنبالش حرفایی می‌زنن. تو چرا دیگه دنبالشی؟ واسه چی می‌خوای باهاش بری کمین؟»

- می‌خوام سر از کارش در بیارم. خوب حاجی جون، به نظر شما فرصت بهتری از کمین دو نفره پیدا می‌شه که من با اون بیست‌وچهار ساعت تنها باشم؟

- والله، چه عرض کنم؟ با اوصافی که من شنیدم، اصلاً بعید می‌دونم بهش اجازه بدم بره کمین. میگن اهل نماز نیست، فقط هم توی مراسم زیارت عاشورا شرکت میکنه، نه چیز دیگه.

- باز خدا رو شکر که زیارت عاشورا می‌خونه. من فکر می‌کردم اونم نمی‌آد.

- پس تو هم شنیدی؟مگه نه؟

- آره، منم یه چیزایی راجع بهش شنیدم.

- من بهش شک داشتم، حتی فکر کردم شاید ستون پنجمی باشه، اما دیدم ستون پنجمی خیلی باهوشه. نمی‌آد بی‌نمازی کنه که توی گردان تابلو بشه، درست نمیگم؟

- چرا، اتفاقاً منم به این موضوع فکر کرده بودم. واسه همین مطمئنم، این یه لمی تو کارش هست که این‌طوریه. وگرنه بعید بود راهش بدن توی گردان عملیاتی خط.

- از حفاظت خبرشو گرفتم، میگن سالمه. ولی هرچی به آقا رسول اصرار کردم که بگه این چه‌طور سالمیه که اهل نماز و خدا نیست، نگفت.

- خوب بالاخره چی می‌گی حاجی؟ می‌فرستیش کمین یا نه؟

- باید روش فکر کنم، ولی احتمال زیاد نه. من تا ته و توی این قضیه را در نیارم، بهش پا نمی‌دم بره کمین.

- هر طور صلاحه حاجی. پس من منتظر خبرش باشم؟ فقط اگه خواستی بفرستیش با من بفرستش، باشه؟

- ببینم چی میشه.

حاجی فرستاده بود دنبالم. رفتم سمت سنگر عملیات. پتو را که کنار زدم، دیدم کیارش هم توی سنگر نشسته. سلام کردم و وارد شدم. حاجی طبق عادت همیشگی‌اش که موقع ورود همه، تمام قد می‌ایستاد، جلوی پایم تمام قد بلند شد و گفت: «خوش اومدی آقا جواد، بشین دادش!»

- شرمنده می‌کنی حاجی!

رو کردم سمت کیارش و دستم را دراز کردم طرفش و گفتم: «مخلص بچه‌های بالا هم هستیم، داداش یه ده ‌تومنی بگیر به قاعده دو تومن ما رو تحویل بگیر.» دستم را با محبت فشرد و سرخ شد. چشم‌های زاغش را از توی چشم‌هام دزدید و گفت: «اختیار دارید آقا جواد! ما خاک پای شماییم.» رو کردم به حاج اکبر و گفتم: «جانم حاجی، امری داشتید؟!»

- عرض شود خدمت آقا جواد گل که فردا کمین با آقا کیارش، ان‌شاءالله توی سنگر حبیب‌اللهی. گفتم در جریان باشید و آماده. امشب خوب استراحت کنید، ساعت سه صبح جابجایی نیرو داریم. ان‌شاءالله به سلامت برید و برگردید.

من در حالی که سعی داشتم تعجب، خوشحالی و اضطرابم را از حاج اکبر و کیارش پنهان کنم، چشمی گفتم و از در سنگر بیرون رفتم. توی دلم قند آب شد که بیست‌وچهار ساعت با کیارش، تنها توی یک قایق هستیم؛ هر چند دوست داشتم بدانم، چه‌طور حاج اکبر راضی شده که کیارش را توی تیم کمین راه بدهد؟ فرصت خوبی بود تا سر از کارش در بیارم. این پسر که نه بهش می‌آمد بد و شرور باشه و نه نفوذی، پس چرا نماز نمی‌خونه؟ چرا حفاظت تأییدش کرده که بیاد گردان عملیات؟ خلاصه فرصت مناسبی بود تا بتوانم برای سؤال‌هایی که چهار، پنج روزی ذهنم را سخت به خودش مشغول کرده بود پیدا کنم.

وقتی دو نفری توی سنگر کمین، بیست‌وچهار ساعت مأمور شدیم، با چشم خودم دیدم که نماز نمی‌خواند. توی سنگر کمین، در کمینش بودم تا سر حرف را باز کنم. هر چه تقلا کردم تا بتوانم حرفم رو شروع کنم، نشد. هوا تاریک شده بود و تقریباً هجده ساعت بدون حرف خاصی با هم بودیم. کم‌کم داشتم ناامید می‌شدم که بالاخره دلم را به دریا زدم. و گفتم: «تو که واسه خاطر خدا می‌جنگی، حیف نیس نماز نمی‌خونی؟!» اشک توی چشم‌های قشنگش جمع شد، ولی با لبخند گفت: «می‌تونی نماز خوندن رو یادم بدی؟»

- یعنی بلد نیستی نماز بخونی؟

- نه تا حالا نخوندم...

طوری این حرف را رُک و صریح زد که خجالت کشیدم ازش بپرسم برای چی؟ همان وقت داخل سنگر کمین، زیر آتش خمپاره‌ دشمن، تا جایی که خستگی اجازه داد، نماز خواندن را یادش دادم. توی تاریک روشنای صبح، اولین نمازش را با من خواند. دو نفر بعدی با قایق پارویی آمدند و جای ما را گرفتند. سوار قایق شدیم تا برگردیم. پارو زدیم و هور را شکافتیم. هنوز مسافتی دور نشده بودیم که خمپاره‌ای توی آب خورد و پارو از دستش افتاد.

ترکش به قفسه سینه و زیر گردنش خورده بود، سرش را توی بغلم گرفتم.‌ با هر نفسی که می‌کشید خون گرم از کنار زخم سینه‌اش بیرون می‌زد. گردنش را روی دستم نگه داشته بودم، ولی دیدم فایده‌ای نداشت. با هر نفس ناقصی که می‌کشید، هق‌هقی می‌کرد و خون از زخم گردنش بیرون می‌جهید. تنش مثل یک ماهی تکان می‌خورد. کاری از دستم ساخته نبود و فقط داشتم اسم خانم حضرت زهرا(س) را صدا می‌زدم.

چشم‌های زاغش را نگاه می‌کردم که حالا حلقه‌ای خون تویشان جا گرفته بود. خِرخِر می‌کرد و راه نفسش بسته شده بود. قلبم پاره‌پاره شده بود. لبخند کم‌رنگی روی لبانش مانده بود. در مقابل نگاه مطمئن، مصمم و زیبایش، هیچ دفاعی نداشتم. کم آورده بودم تحمل نداشتم. آرام کف قایق خواباندمش و پارو را به دست گرفتم که دیدم به سختی انگشتش را حرکت داد و روی سینه‌اش صلیبی کشید و چشمش به آسمان خیره ماند.

| 10:59 -
+ |
كارت دعوت ارباب
نزدیک عملیات رمضان بود.
همه آماده می شدند برا عملیات و معمولا کسی مرخصی نمی گرفت تا بعد از عملیات.
ولی یه جوون اومد و گفت اگه امکانش هست اجازه بده من برم شهرمون؟!
گفتم برا چی؟
گفت آخه عروسیمه و کارت هم پخش کردیم و خانواده مدام زنگ می زنن و می گن چرا نمیایی؟!
بهش اجازه دادم برگرده.
گفت:
ازم راضی هستی؟
گفتم :
آره. برو ولی مراسمت تموم شد یک هفته ای برگرد چون نیرو نیاز داریم.
خداحافظی کرد و راه افتاد.
عصر همون روز که بچه ها داشتن برا عملیات تجهیزات می گرفتن یکی رو دیدم کنار تانکر آب، داره وضو می گیره.
خیلی شبیه اون جوون بود.
رفتم جلوتر دیدم همونه.
تعجب کردم و پرسیدم مگه نرفتی برا عروسیت؟
گفت:
چرا؛ حتی تا نزدیک پلیس راه اهواز هم رسیدم ولی یه دفعه یادم اومد
که برا مجلس عروسی ام کارت دعوتی هم به اباعبدالله(ع) دادم
و ایشون رو هم دعوت کردم.
دیشب هم خواب دیدم مراسم عروسیم تو گودال قتلگاه برپاست
و امام حسین(ع) و حضرت زهرا(س) هم اومدن.
تا یاد این خواب افتادم دیگه نتونستم برم و برگشتم.
حالا هم اگه سالم برگشتم از عملیات، میرم برا عروسیم و گرنه که دعوت شده ام.


2523.jpg


همون شب گردانمون وارد عمل شد و به خط زد.
صبحی که داشتم بین مجروحها و شهدامون می گشتم چشمم به همون جوون خورد.
خوابـــش تعبیــر شده بود و اربابــش حسیـــــن(ع) دعوتـــش کـرده بـود...

| 13:26 -
+ |
سخنان امام خامنه ای درباره حماسه ۹ دی ۱۳۸۸

ماندگار در تاریخ
روز نهم دی امسال (سال ۸۸) هم از همین قبیل است. نهم دی با دهم دی فرقی ندارد ؛ این مردمند که ناگهان با یک حرکت – که آن حرکت برخاسته از همان عواملی است که نوزدهم دی قم را تشکیل داد ؛ یعنی برخاسته از بصیرت است ، از دشمن شناسی است ، از وقت شناسی است ، از حضور در عرضه مجاهدانه است – روز نهم دی را هم متمایز می‌کنند.
مطمئن باشید که روز نهم دی ماه امسال (سال ۸۸) هم در تاریخ ماندگار ماند ؛ این هم یک روز متمایزی شد. شاید به یک معنا بشود گفت که در شرایط کنونی – که شرایط غبارآلودگی فضاست – این حرکت مردم اهمیت مضاعفی داشت ؛ کار بزرگی بود.

دست اشاره الهی
هر چه انسان در اطراف این قضایا فکر می‌کند ، دست خدای تعالی را ، درست قدرت را ، روح ولایت را ،
روح حسین بن علی (علیه السلام) را می‌بیند. این کارها کارهایی نیست که با اراده امثال ما انجام بگیرد ؛
این کار خداست ، این دست قدرت الهی است ؛ همان طور که امام در یک موقعیت حساسی – که من بارها این را نقل کرده‌ام – به بنده فرمودند : « من در تمام این مدت ، دست قدرت الهی را در پشت این قضایا دیدم ».
درست دید آن مرد نافذ با بصیرت ، آن مرد خدا.
در شرایط فتنه ، کار دشوارتر است ؛ تشخیص دشوارتر است. البته خدای متعال حجت را همیشه تمام می‌کند ؛ هیچ وقت نمی گذارد مردم از خدای متعال طلبکار باشند و بگویند تو حجت را بر ما تمام نکردی ، راهنما نفرستادی ، ما از این جهت گمراه شدیم. در قرآن مکرر این معنا ذکر شده است. دست اشاره الهی همه جا قابل دیدن است ، منتها چشم باز می‌خواهد.

روز مجاهدت
مهم این است که انسان این مجاهدت را بکند. این مجاهدت به نفع خود انسان است ؛ خدای متعال هم در این مجاهدت به او کمک می‌کند. نوزده دی مردم قم در سال ۵۶ از این قبیل بود ، نهم دی امسال (سال ۸۸) آحاد مردم کشور – که حقیقتاً این حرکت میلیونی فوق العاده مردم حرکت عظیمی بود – از همین قبیل است و قضایای گوناگونی که ما در طول انقلاب از این چیزها کم نداشتیم. این مجاهدت ، راه را به ما نشان می‌دهد.

سجده شکر
… همان کسانی که از اول انقلاب با انقلاب و با امام دشمنی کردند ، سنگ زدند ، گلوله خالی کردند ، تروریسم راه انداختند. سه روز از پیروزی انقلاب در بیست و دوی بهمن گذشته بود ، همین آدمها با همین اسمها آمدند جلوی اقامتگاه امام در خیابان ایران ، بنا کردند شعار دادن ؛ همانها الان می‌آیند توی خیابان ، علیه نظام و علیه انقلاب شعار می دهند ! چیزی عوض نشده. اسمشان چپ بود ، پشت سرشان آمریکا بود ؛ اسمشان سوسیالیست بود ، لیبرال بود ، آزادی طلب بود ، پشت سرشان همه دستگاه‌های ارتجاع و استکبار و استبداد کوچک و بزرگ دنیا صف کشیده بودند ! امروز هم همین است. اینها علامت است ، اینها شاخص است و مهم این است که ملت این شاخصها را می‌فهمد ؛ این چیزی است که انسان اگر صدها بار شکر خدا را بکند ، حقش را بجا نیاورده است ؛ سجده شکر کنیم.

روز ماندگاری
این ملت عظیم از قشرهای مختلف در سراسر کشور نگاه می‌کنند به صحنه ، می‌شناسند صحنه را ؛ خیلی چیز بزرگ و مهمی است. اینی که من عرض می‌کنم روز نه دی در تاریخ ماندگار است ، به خاطر این است. مردم بیدارند ؛ همین است که کشور شما را نگه داشته است عزیزان من ! همین است که انقلابتان را حفظ کرده است ؛ همین است که جرأت سران استکبار را از آنها گرفته است که بخواهند به ملت ایران حمله کنند ؛ می‌ترسند. حالا در تبلیغات ، زید و عمرو و بکر را می‌کشند جلو ، بمباران تبلیغاتی می‌کنند ؛ اما حقیقت قضیه چیز دیگری است.

راه پیمایی حکومتی
گفتند راه پیمایی حکومتی ! بی عقلها نفهمیدند که با این حرف دارند حکومت را تعریف می‌کنند ؛ دارند از حکومت تمجید می‌کنند. این چه حکومتی است که در ظرف دو روز – روز عاشورا (یکشنبه) آن خیانتها را راه انداختند ، روز چهارشنبه این حرکت عظیم راه افتاد – می‌تواند یک چنین بسیج عظیم ملی را در سرتاسر کشور بکند ؟ امروز کدام کشور دیگر ، کدام حکومت دیگر چنین قدرتی دارد ؟ قوی‌ترین حکومتهای دنیا و ثروتمندترین شان – که ولخرجی‌های زیادی هم برای جاسوس پروری و خرابکاری و تروریست پروری دارند – اگر همه تلاش‌شان را هم بکنند ، نمی‌توانند ظرف دو روز ، صد هزار نفرآدم را بیاورند تو خیابانهای شهرشان یا کشورشان. چند ده میلیون انسان در سرتاسر کشور بیایند ! اگر به دستور حکومت آمده باشند ، این خیلی حکومت مقتدری است ؛ پس خیلی حکومت قوی‌ای است که اینجور امکان بسیج را دارد. اما حقیقت غیر از این است ؛ حقیقت این است که در کشور ما حکومت و مردمی وجود ندارد – هم یکی‌اند – مسئولان حکومت ، از شخص حقیر این بنده گرفته تا دیگران ، هر کدام قطره‌هایی هستیم در اقیانوس عظیم این ملت.
در جمع مردم قم در سالگرد قیام ۱۹ دی. ۱۹/۱۰/۱۳۸۸)

کار غیرمتعارف
شناسایی لحظه‌ها و انجام کار در لحظه نیاز ، خیلی چیز مهمی است. شورای شما بحمدالله این خصوصیت را داشته است. دلایل زیادی هم برای این هست ؛ آخری‌اش همین نهم دی است ؛ قبلش – ده سال قبل از این – ۲۳ تیر است … ؛ آن روز هم نیاز لحظه‌ها بود ، این یک کار متعارف و معمولی نبود. راه پیمایی مردم در بیست و دوی بهمن با همه عظمتی که دارد … یک کار متعارف است ، یک کار روان شده است ، شناخته شده است ، متوقع است که انجام بگیرد و انجام می‌گیرد ؛ اما بیست و سه تیر در سال ۷۸ ، یک کار متعارف نبود ، یک کار متوقع نبود ؛ اهمیت داشت که این مجموعه بداند و بفهمد که این کار در آن شرایط ، لازم است و آن را انجام بدهد. کار نهم دی ماه امسال هم همین جور بود. شناختن موقعیت ، فهمیدن نیاز ، حضور در لحظه مناسب و موردنیاز ؛ این اساس کار است که مؤمن باید این را هم با خود همراه داشته باشد تا بتواند وجودش مؤثر بشود ؛ آن کاری را که باید انجام بدهد ، بتواند انجام بدهد. الحمدالله شورای هماهنگی تبلیغات این خصوصیت را داشته است.
در جمع اعضای شورای هماهنگی تبلیغات اسلامی. (۲۹/۱۰/۱۳۸۸)

حضور بدون فراخوان
راز ماندگاری این انقلاب ، اتکای به ایمانهاست ؛ اتکای به خداست. لذا شما می‌بینید آن روزی که توده عظیم مردم در سرتاسر کشور احساس کنند که دشمنی‌ای متوجه انقلاب است ، احساس ‌کنند که دشمنی جدی‌ای وجود دارد ، بدون فراخوان حرکت می‌کنند می‌آیند. روز نهم دی شما دیدید در این کشور چه اتفاقی افتاد و چه حادثه‌ای پیش آمد. دشمنان انقلاب که همیشه سعی می‌کنند راه‌پیمایی‌های میلیونی را بگویند چند هزار نفر آمده‌اند – تحقیر کنند ، کوچک کنند – اعتراف کردند و گفتند در طول این بیست سال ، هیچ حرکت مردمی‌ای به این عظمت در ایران اتفاق نیفتاده است ؛ این را نوشتند و گفتند. آن کسانی که سعی در کتمان حقایق درباره جمهوری اسلامی دارند ، این را گفتند. علت چیست ؟ علت این است که مردم وقتی احساس می‌کنند دشمن در مقابل نظام اسلامی ایستاده است ، می‌آیند توی میدان.

حرکت ایمانی و قلبی
این حرکت ایمانی است ، این حرکت قلبی است ؛ این چیزی است که انگیزه خدایی در آن وجود دارد ؛ دست قدرت خداست ، دست اراده الهی است ؛ این چیزها دست من و امثال من نیست. دلها دست خداست. اراده‌ها مقهور اراده پروردگار است. وقتی حرکت خدایی شد ، برای خدا شد ، اخلاص در کار بود ، خدای متعال اینجور دفاع می‌کند. لذا می‌فرماید : « ان الله یدافع عن الذین امنوا ». این را دشمنان نظام اسلامی نمی‌فهمند ، تا امروز هم نفهمیدند …
در جمع فرماندهان و پرسنل نیروی هوایی ارتش ، (۱۹/۱۱/۱۳۸۸)

پیروزی ملت
البته سال گذشته ، سال مهمی برای کشور ما بود. به نظر من … سال ۸۸ ، سال ملت ایران بود ؛ سال پیروزی ملت ایران بود ؛ سال حضور نمایان ملت ایران در عرصه‌های عظیم زندگی در نظام اسلامی و در کشورمان بود. یک جا در بیست و دوم خرداد چهل میلیون نفر پای صندوقهای رأی آمدند ؛ … این چیز بسیار مهمی است.

آخرین ضربه ملت
آزمون مهمی بود برای کشور. … هم عبرتهای زیادی داشت ، هم درسهای زیادی داشت و در این آزمون ،
ملت ایران پیروز شد. … می‌خواستند بین مردم اغتشاش ایجاد کنند. … رؤسای جمهور کشورهای مستکبر در این قضیه وارد میدان شدند ؛ اغتشاشگران خیابانی و خرابکارانی را که با آتش زدن می‌خواهند موجودیت خودشان را نشان بدهند ، ملت ایران نامیدند ؛ شاید بتوانند اوضاع را آنچنان که طبق میل خودشان است ، در افکار عمومی دنیا و کشورمان تصویر و ترسیم کنند ؛ اما شکست خوردند.
قوی‌ترین و آخرین ضربه را ملت در روز نهم دی و بیست و دوی بهمن وارد کرد. کار ملت ایران در ۲۲ بهمن ، کار عظیمی بود ؛ نه دی هم همین جور. یکپارچگی ملت آشکار شد. همه کسانی که در عرصه سیاسی به هر نامزدی رأی داده بودند ، وقتی دیدند دشمن در صحنه است ، وقتی فهمیدند اهداف پلید دشمن چیست ، نسبت به آن کسانی که قبلاً به آنها خوشبین هم بودند ، تجدیدنظر کردند ؛ فهمیدند که راه انقلاب این است ، صراط مستقیم این است. در بیست و دوی بهمن ، ملت همه با یک شعار وارد میدان شدند. خیلی تلاش کردند ، شاید بتوانند بین ملت دو دستگی ایجاد کنند ؛ اما نتوانستند و ملت ایستاد ؛ این پیروزی ملت بود. از بیست و دوم خرداد تا بیست و دوم بهمن – هشت ماه – یک فصل پرافتخار و پرعبرتی برای ملت ایران بود ؛ این یک درس شد. آگاهی جدیدی به وجود آمد. فصل تازه‌ای در بصیرت ملت ایران گشوده شد. این یک زمینه بسیار مهمی است. باید براساس این زمینه ، حرکت کنیم.
در اجتماع زائران حرم مطهر رضوی (۱/۱/۱۳۸۹)

نقش علمای معتمد
یکی از تمایزات نظام جمهوری اسلامی این است. مجموعه خبرگان ، مجموعه علمای صاحب نام و صاحب شأن در بین مردم و مورد اعتماد مردم در همه قضایا ، بخصوص در قضیه بسیار مهم رهبری و انتخاب رهبری و قضایای مربوط به آن محسوب می‌شود و همین حضور اثرگذار و حساس در بین مردم ، آثار و برکات خودش را داشته است و دارد. حضور مردم در حوادث بزرگ و مهم و اعلان موضعی که می‌کنند – مثل راه پیمایی مهم بیست و دوم بهمن که واقعاً یک پدیده عظیمی بود در تاریخ انقلاب در این شرایط و با این اوضاع و احوال و قبل از آن ، حضور مردم در خیابانها در سراسر کشور در نهم دی – بدون اینکه علما و راهنمایان معنوی مردم که مورد اعتماد هستند ، دلهای مردم را به حقایق این انقلاب متوجه کنند ، میسر نمی‌شد. …
در جمع اعضای مجلس خبرگان رهبری (۶/۱۲/۱۳۸۸)

برکت حضور جوانان
اگر صحبت کارهای فناوری پیچیده است ، همین جوانها هستند …
به میدان عمل و خدمت و تلاش که می‌رسیم ، همین حرکت عظیم بسیج سازندگی را می‌بینیم ؛ به میدان سیاست و اعلام حضور که می‌رسیم ، حرکت نه دی را می‌بینیم ، حرکت بیست و دوی بهمن را می‌بینیم ، حضور عظیم در انتخابات را می‌بینیم ، اینها معناش چیست ؟ معناش این است که امروز جوانان ما – که اکثریت قاطع ملت ما هستند – و عموم ملت ما در همان جهت حرکت انقلاب اسلامی و با همان ضرب دست انقلاب ، رو به فزایندگی هستند ، دارند پیش می‌روند. پس ما پیش رفتیم.
در جمع جهادگران بسیج سازندگی (۳۱/۶/۸۹)

| 9:51 -
+ |
ای شهید ....

برای مشاهده کیفیت بالاتر بر روی تصویر کلیک کنید

ای شهید
نمی‌دانم چون دوستت دارم در اوج می‌بینمت،
یا چون در اوج می‌بینمت دوستت دارم؟

به قول حافظ؛
لطیفه‌ای است نهانی که عشق از آن برخاست.

شهادت:

اگر شهید نباشد؛
خورشید طلوع نمی‌کند و زمستان سپری نمی‌شود.
اگر شهید نباشد؛
چشمه‌های اشک می‌خشکد،
قلب‌ها سنگ می‌شود و دیگر نمی‌شکند و سرنوشت انسان به شب تاریک شقاوت و زمستان سرد قساوت انتها می‌گیرد و امید صبح و انتظار بهار، در سراب یأس گم می‌شود. اگر شهید نباشد؛
یاد خورشید حق در غروب غرب فراموش می‌گردد و شیطان، جاودانه کره‌ی زمین را تسخیر می‌کند. (سید مرتضی آوینی)

***

زندگی بی شهادت ، ریاضت تدریجی برای رسیدن به مرگ است  ( شهید محمد عبدی )

| 12:2 -
+ |
عکس های رهبر در جبهه ها


عکس های رهبر در جبهه هاعکس های رهبر در جبهه هاعکس های رهبر در جبهه ها


 

عکس های رهبر در جبهه ها


عکس های رهبر در جبهه ها


عکس های رهبر در جبهه ها


عکس های رهبر در جبهه ها


عکس های رهبر در جبهه ها


عکس های رهبر در جبهه ها


عکس های رهبر در جبهه ها


عکس های رهبر در جبهه ها


عکس های رهبر در جبهه ها


عکس های رهبر در جبهه ها


عکس های رهبر در جبهه ها


عکس های رهبر در جبهه ها


عکس های رهبر در جبهه ها


عکس های رهبر در جبهه ها


عکس های رهبر در جبهه ها


عکس های رهبر در جبهه ها

| 10:1 -
+ |
در شب آزادسازی سوسنگرد چه گذشت؟
آزادسازی سوسنگرد از جمله موفقیت‌های اثرگذار جنگ تحمیلی به‌شمار می‌رود كه ضربه‌ی سنگینی به برنامه‌های ارتش عراق زد. متن زیر از امیر سرلشگر محمد سلیمی، فرمانده‌ی سابق ارتش جمهوری اسلامی ایران كه آن زمان ریاست ستاد جنگ‌های نامنظم را برعهده داشت، از روزهای حساس منتهی به آزادسازی سوسنگرد و نقش حضرت آیت‌الله خامنه‌ای در این پیروزی می‌گوید:

http://farsi.khamenei.ir/image/ver2/li_star_2.gif اینها فرشته‌اند!
بیست‌و‌دوم آبان ‌ماه سال 1359، ستوان اخوان به من زنگ زد و گفت: ما سخت در زیر آتش دشمن هستیم؛ محاصره لحظه‌ به ‌لحظه بیشتر تنگ می‌شود و از همه‌ مهم‌تر، آذوقه‌ی ما هم تمام شده است. خواستم اول شرایط فعلی سوسنگرد را به شما بگویم و بعد هم در این بی‌آذوقه‌ای بگویم كه تمام مغازه‌های سوسنگرد باز است ولی صاحبان آنها رفته‌اند. من نمی‌دانم اجازه دارم كه بروم از این مغازه‌ها یك‌ مقدار بیسكویت و مواد غذایی بردارم یا نه. شما از حضرت آقا سؤال كنید كه تكلیف من چیست؟ حضرت آقا برای اقامه‌ی نماز جمعه در تهران تشریف داشتند. به ستوان اخوان گفتم: از كجا تلفن می‌كنی؟ دیروز كه سوسنگرد بمب‌باران شد؟ گفت: مقداری سیم گیر آوردم و از این تیرهای چوبی كه برای تلفن بود، بالا رفتم و این را وصل كردم، موقتاً دارم صحبت می‌كنم. شما بگویید كه تكلیف من چیست؟1

حضرت آقا در آن ‌روزی كه با بنی‌صدر صحبت می‌كردند، می‌فرمودند: «باید به فكر این‌ها [نیروهای مستقر در سوسنگرد] باشیم، این‌ها فرشته هستند. ضرر شهادت این‌ها برای ما به‌مراتب بیشتر از سقوط سوسنگرد است، چون بالاخره ما سوسنگرد را از چنگ این خبیث‌های بعثی بیرون می‌كشیم، اما اگر آنها شهید شدند، ما چه‌كار كنیم؟»
حضرت آقا گوشی را برداشتند. آقای اشراقی، داماد حضرت‌ امام خمینی رحمة‌الله‌علیه بود و گفت: «حضرت‌ امام سلام رساندند و فرمودند كه اوضاع جنگ چطور است؟ حضرت آقا فرمودند: «اوضاع جنگ این‌طور است كه فردا قرار است یك عملیات سرنوشت‌ساز شروع شود، اما من نگران هستم؛ مگر این‌كه حضرت‌ امام دستوری بدهند و ببینیم كه چه كار باید بكنیم.»

من صبح جمعه، بیست‌‌و‌سوم آبان تلفن را برداشتم و با حضرت آقا تماس گرفتم. گزارش این افسر را به عرض حضرت آقا رساندم. به ایشان عرض كردم: آن قولی كه بنی‌صدر به شما داده بود و از سرهنگ قاسمی قول گرفته بودید كه برای سوسنگرد تلاش‌هایی كنند و گشایشی به وجود بیاورند و فشار را از روی مردم بردارند، بنی‌صدر این اجازه را به سرهنگ قاسمی نمی‌دهد. آن قولی كه بنی‌صدر به شما داد، عمل نشده است. این مطلب را به عرض حضرت آقا رساندم. ایشان ابتدا به منزل حضرت‌ امام رحمة‌الله‌علیه تشریف ‌بردند و گزارش جنگ را به عرض ایشان ‌رساندند. از آن‌جا هم به شورای ‌عالی ‌دفاع رفتند و همین مطالب را در شورای‌‌ عالی دفاع مطرح فرمودند. بنی‌صدر در آن جلسه گفته بود كه من دنبال كار هستم، پیگیری می‌كنم و شما نگران نباشید. وقتی ما این را شنیدیم، خیلی خوشحال شدیم.

روز بیست‌و‌چهارم گذشت. صبح روز بیست‌‌و‌پنجم، حضرت آقا به اهواز تشریف آوردند و به ستاد آمدند. من گزارشی را به عرض ایشان رساندم و گفتم: وضع این‌طور است. بنی‌صدر به قول خود عمل نكرده است. این هم كه در شورای‌ عالی دفاع به شما گفته كه من اقدام می‌كنم، در این چهل‌و‌هشت ساعت، من آثار و قرائنی از اقدام ندیده‌ام. اگر قرار است تیپ یا یگانی جابه‌جا شود، قرائن‌ آن مشهود است. ما از حركت دشمن در جبهه می‌فهمیم كه استعداد آن چقدر است، تركیب آن چیست، چه كاری می‌خواهد بكند. برآورد وضعیت می‌كنیم. من آثاری در این چهل‌و‌هشت ساعت از این كار ندیدم.

http://farsi.khamenei.ir/image/ver2/li_star_2.gif حضرت آقا به بنی‌صدر چه گفتند؟
حضرت آقا گوشی را برداشتند و با بنی‌صدر در اهواز صحبت كردند. به بنی‌صدر با تحكم ‌فرمودند: «این وضع نمی‌شود ادامه پیدا كند. پس كِی می‌خواهید حركت كنید؟ این‌قدر زمان گذشت.» بنی‌صدر گفت: بسیار خوب، حرف شما را قبول دارم. شما به ستاد لشكر بروید و نیروهای آن‌جا را تشویق كنید. من هم دستور این كار را می‌دهم. حضرت آقا با خوشحالی گوشی را گذاشتند. نزدیك ظهر بود. نمازشان را خواندند و بعد از ظهر برای شركت در جلسه‌ای به لشكر رفتند. چون من مأموریت داشتم، دیگر در خدمت ایشان نبودم. آقای دكتر چمران هم در منطقه نبود. سرهنگ قاسمی، سرلشكر ظهیرنژاد (فرمانده‌ وقت نیروی زمینی) سرلشكر فلاحی (جانشین وقت ریاست ستاد مشترك) آقای غرضی (استاندار) و افراد دیگری هم بودند. از چگونگی آن جلسه خبری ندارم.
http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/17977/01.jpg
همان شب ایشان برگشتند و برای نماز مغرب به ستاد جنگ‌های نامنظم آمدند. پس از نماز، من از ایشان سؤال كردم: داستان چه بود؟ آن‌جا چه شد؟ ایشان فرمودند: «بحث زیادی شد. قرار شد دستور عملیاتی نوشته و صادر شود.» گفتم: در بند مأموریت دستور عملیاتی چه قید شد؟ فرمودند: «در بند مأموریت آمده كه لشكر 92 اهواز مأموریت دارد در منطقه‌ی عمومی سوسنگرد، تك كرده، سوسنگرد را از محاصره خارج و محور سوسنگرد-حمیدیه-اهواز را تأمین كند.»

دیدم كه مأموریت بسیار خوبی است. گفتم: در بند تدبیر سازمان چه آمده؟ فرمودند: قرار شد تیپ 3 لشكر اهواز در شمال كرخه به آبادی سوهانیه بیاید و از آن‌جا با دشمن درگیر شود. تیپ‌ 2 (كه همین تیپ مشهور و معروف به فرماندهی سرهنگ شهبازی رحمة‌الله‌علیه است) هم مأموریت دارد به عنوان تلاش اصلی.‌ تعدادی از نیرو‌های سپاه هم در میان آنها بودند. نیروهای جنگ‌های نامنظم هم در نوك حمله به عنوان خط‌شكن هستند و مأموریت فردا اجرا شود. گردان 148 پیاده هم از مشهد آمده بود. یك گروهان زرهی هم از شیراز آمده بود. این را هم به آن تیپ مأمور كردند. گروه 148 با عنوان احتیاط تیپ، در منطقه‌ی اهواز بود.

خوشحال شدم و به حضرت آقا عرض كردم: چرا این مطالب را محكم بیان نمی‌كنید؟ جلسه‌ی پُربركتی داشتید. دستور عملیاتی را كه فرمانده‌ لشكر می‌نویسد، ما مُهروموم می‌كنیم و همان‌جا صادر می‌كنیم. ایشان فرمودند: «نگرانی دارم. موارد زیادی تا به حال بوده كه یك كار نظامی شروع شده، به ‌جاهایی هم رسیده و نتایجی هم حاصل شده است، اما اواخر كار بدون این‌كه به نتیجه برسیم، دستور آمده كه متوقف شویم. یك چاهی كنده‌اند، یك ‌متر مانده به آب برسد كه می‌گویند بایستید. چرای آن معلوم نیست. می‌ترسم كه این هم از همان سنخ باشد.»
http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/17977/02.jpg
http://farsi.khamenei.ir/image/ver2/li_star_2.gif مكالمه تلفنی با داماد حضرت امام رحمة‌الله‌علیه
در همین گفت و شنود، تلفن زنگ‌ زد. حضرت آقا گوشی را برداشتند. آقای اشراقی، داماد حضرت‌ امام خمینی رحمة‌الله‌علیه بود و گفت: «حضرت‌ امام سلام رساندند و فرمودند كه اوضاع جنگ چطور است؟ حضرت آقا فرمودند: «اوضاع جنگ این‌طور است كه فردا قرار است یك عملیات سرنوشت‌ساز شروع شود، اما من نگران هستم؛ مگر این‌كه حضرت‌ امام دستوری بدهند و ببینیم كه چه كار باید بكنیم.» آقای اشراقی بعد از ده دقیقه دوباره تلفن زد و گفت: این موضوع را به عرض حضرت‌ امام رحمة‌الله‌علیه رساندیم. ایشان مقرر فرمودند: «تا فردا سوسنگرد باید آزاد شود. در ضمن تیمسار فلاحی باید شخصاً مباشر در عملیات باشند.» مباشر عملیات یعنی به عنوان چشم كسی كه فرمان را صادر كرده، تا عملیات را از نزدیك ببیند و نظارت كند و گزارش بدهد.
به بیمارستان رسیدیم كه شهید چمران را از اتاق عمل بیرون آورده بودند. قبل از هر حرفی، آقای چمران پرسید كه وضع حمله چطور است؟ تك در چه وضعی است؟ گفتیم: ادامه دارد و دارند كار می‌كنند. ایشان به حضرت آقا قسم می‌داد كه كاری كنید كه تك از دور نیفتد و این پیروزی حاصل شود.

شب شده بود. نزدیك ساعت دوازده نیمه‌شب بود كه آقای اشراقی این موضوع را اعلام كرد، ولی حضرت آقا باز هم بسیار نگران بودند. از سوسنگرد و جاهای دیگر خبرهای ناگواری می‌آمد. همین كه این كار نشود، برای ایشان خیلی سنگین بود. ساعت دوازده شب رفتیم تا كمی استراحت كنیم. نزدیك به یك بامداد شده بود كه آقای چمران آمد و ما را بیدار كرد و گفت كه طرح به هم خورده است. بنی‌صدر دستور داده كه تیپ 2 فردا وارد عمل نشود. حضرت آقا بدون معطلی گوشی را برداشتند و با پاسگاه فرماندهی نیروی زمینی (مرحوم ظهیرنژاد) در دزفول تماس گرفتند. صحبت ایشان با مرحوم ظهیرنژاد خیلی جالب بود.

حضرت آقا از ایشان پرسیدند: «شما برای چه این دستور را دادید؟» جواب داد: من این دستور را ندادم. این دستور را بنی‌صدر داده است. بنی‌صدر گفته برای این‌كه ‌كارهای مهم‌تری در اهواز داریم و این تیپ هم یك تیپ نادر و پرتوان است؛ تیپ خوبی است. اگر این تیپ در عملیات فردا شركت كند، انهدام آن حتمی است. من به عنوان جانشین فرماندهی كل ‌قوا صلاح نمی‌دانم این تیپ آن‌جا منهدم شود. مرحوم ظهیرنژاد به حضرت آقا گفت: من هم باید دستور را اجرا كنم، مگر این‌كه خلاف آن صادر شود. حضرت آقا فرمودند: «تا وقتی كه خبر آن صادر شود، به چیزی كه می‌گویم گوش بده. این حرف قابل اعتنا نیست. به این حرف نمی‌توان توجه كرد. اصلاً این‌كه می‌گویید تیپ منهدم می‌شود، برای چه منهدم شود؟ منهدم نخواهد شد. شما موظف هستید تیپ را از رده خارج نكنید. عین همان تصمیمی كه در لشكر گرفته شده، فردا عمل كنید. در ضمن حضرت‌ امام این امر را فرمودند. شما موظفید این امر را همین امشب به اطلاع بنی‌صدر برسانید.» وقتی ایشان گوشی را گذاشتند، دو دستور را صادر كردند. یكی برای فرماندهی لشكر 92 و یكی هم برای جانشین ریاست ستاد مشترك.
http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/17977/04.jpg

http://farsi.khamenei.ir/image/ver2/li_star_2.gif صبح پیروزی...
حضرت آقا موقع برنامه‌ی سحر تحقیق كردند و معلوم شد كه ساعت سه، تیپ و بقیه‌ی رزمندگان با همان سازمانی كه داشتند، از منطقه‌ی تجمع حركت كرده و از خط عبور كردند. از حدود ساعت پنج هم عملیات شروع شد. نیرو‌های جنگ‌های نامنظم هم رفته بودند. ساعت هشت صبح حضرت آقا آن‌جا چند ملاقات داشتند. از آن‌جا ما راه افتادیم كه برویم و به جبهه بپیوندیم. در طول راه، نیروهای احتیاط بودند. حضرت آقا پیاده می‌شدند و با آنها صحبت می‌كردند. واحدهای پشتیبانی هم بودند كه به همین ترتیب با آنها صحبت می‌كردند و در جریان تلاش‌های آنها قرار می‌گرفتند.

ما از جاده‌ی حمیدیه-سوسنگرد كه جاده‌ی خلوتی بود، به ‌طرف سوسنگرد می‌رفتیم. درگیری هم زیاد بود. آتش دشمن در جنوب اجرا می‌شد؛ بالای كرخه‌كور به طرف جنوب كرخه كه این‌طرفِ جاده بود. ما هم در لندرور با حضرت آقا نشسته بودیم و به طرف سوسنگرد می‌رفتیم. آن‌ طرف جبهه، مثلاً دو كیلومتری جبهه، یك تانكر سوخت ایستاده بود. بلافاصله یك موشك هواپیما یا آتش توپخانه‌ به این تانكر اصابت كرد و تنور قطوری از دود و آتش به آسمان زبانه كشید كه همین‌‌طور چشم‌ها به آن خیره مانده بود. راننده‌ هم برگشت كه این صحنه را نگاه كند؛ حدود 10 یا 20 ثانیه نگاه كرد. حضرت آقا فرمودند: «تو كار خودت را بكن.» در واقع این نگاه سبب شد كه ما مقداری عقب‌تر بیفتیم. پس از این‌كه كمی جلو رفتیم، ناگهان یك موشك آرپی‌جی عراقی‌ها از فاصله‌ی یك ‌متری سطح جاده، از جلوی ما رد شد. به هم نگاه كردیم، بدون این‌كه حرف بزنیم، ولی یك دنیا حرف در این نگاه بود. «إنَّ اللهَ یدافع عَن الّذینَ آمَنوا»
http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/17977/03.jpg
ما به جبهه رسیدیم و دیدیم كه سروصدا و صلواتی است. نیرو‌ها در دهانه‌ی ورود به سوسنگرد بودند. نیرو‌های جنگ‌های نامنظم شكار تانك می‌كردند. آتش‌های سوختن تانك‌ به چشم مشهود بود. بعد از مدتی خبر دادند كه آقای چمران مجروح شده و ایشان را به بیمارستان برده‌اند. حضرت آقا فرمودند: «برویم یك‌ سری به ایشان بزنیم. من جلسه‌ی مهمی در تهران دارم، باید به تهران بروم.» به بیمارستان رسیدیم كه شهید چمران را از اتاق عمل بیرون آورده بودند. قبل از هر حرفی، آقای چمران پرسید كه وضع حمله چطور است؟ تك در چه وضعی است؟ گفتیم: ادامه دارد و دارند كار می‌كنند. ایشان به حضرت آقا قسم می‌داد كه كاری كنید كه تك از دور نیفتد و این پیروزی حاصل شود. بحمدالله در ساعت 14:30 نیرو‌های ما وارد سوسنگرد شدند و بیش‌ از 700 كشته و مجروح و تعدادی اسیر از عراقی‌ها گرفتند و چهار دستگاه تانك و شش دستگاه كامیون مهمات آنها را سالم به غنیمت گرفتند.

پی‌نوشت:
1. «یك روز به ما خبر دادند تلفنی -تلفن خوشبختانه وصل بود بین سوسنگرد و اهواز- تلفنی به ما خبر دادند كه ما این‌جا آذوقه هیچی نداریم، اما سوپرماركت‌های خود شهر كه مال مردم است و مردم در آن را بستند و رفتند، چیزهایی دارد و ما بعضی‌ها می‌گویند كه از این‌ها برویم استفاده كنیم از گرسنگی نجات پیدا كنیم، لكن ما حاضر نیستیم؛ می‌گوئییم كه مال مردم است و راضی نیستند. من دیدم واقعاً این‌ها فرشته‌اند. اصلاً این‌ها بشر نمی‌شود به این‌ها گفت؛ سوپرماركتی كه صاحبش گذاشته از شهر فرار كرده، الان هم اگر بفهمد كه این مثلاً جناب سروان نیروی هوایی كه دارد دفاع از شهر او و از خانه‌ی او می‌خواهد از او استفاده كند، با كمال میل حاضر است برود خودش توی سینی هم بگذارد جلویشان بگذارد و این جوان، جوان‌های به این خوبی و این جوان‌های پاك و فرشته‌صفت واقعاً، حاضر نبودند از این استفاده كنند. ‌از ما اجازه خواستند ما گفتیم بروید باز كنید هر چیز گیرتان می‌آید بخورید و هیچ اشكالی ندارد و به آنها اجازه دادیم.» (مصاحبه‌ی حضرت آیت‌الله خامنه‌ای با شبكه‌ی دوم سیما پیرامون خاطرات جبهه، 1364/6/28)

| 8:58 -
+ |
منوي اصلي
خانه
پست الکترونيک
آرشيو وبلاگ
عناوين مطالب وبلاگ

درباره وبلاگ

( تقديم به ساحت مقدس امام زمان (عج) و شهداي پايگاه مقاومت بسيج آيت الله كاشاني يزد)
شهادت داستان ماندگاری آنانی است که دانستند، دنیا جای ماندن نیست

موضوعات مطالب
خاطرات
معرفی کتابهای دفاع مقدس
وصیتنامه شهدا
یزد
عکس
عملیات کربلای 5
فرهنگ پایداری
شهدا و امام زمان (عج)
سردارن شهید یزد
ايستگاه صلواتي

RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

لبخندهاي خاكي

  مسابقه وبلاگ نویسی فرصت تماشا   سبکی نو در طراحی مذهبی

لوگوي وبلاگ
كد لوگوي وبلاگ



طراح قالب