این ها دیگر شعر جنگ نیست

این ها دیگر شعر جنگ نیست

واقعیت امر این است كه تكلیف منتقد، چندان با دفترهای دیر منتشر شده روشن نیست، دفترهایی كه محتملاً در زمان شكل‌ گیری شعرهاشان، آثار بی مخاطبی محسوب نمی‌شدند اما اكنون دیگر، غبار زمان بر آنها نشسته است. «بیعت» سروده فریدون شمس (پژمان) چنین دفتری است كه تاریخ سرایش شعرها را هم پای هر شعر دارد اما مشكل اصلی این است كه بخش اعظم اشعاری چنین كه در دوران جنگ هشت ساله سروده شدند به دلیل دارا بودن وجه «رجز»ی و گریز از وجه «توصیفی» یا «گزارشی»، پس از اتمام جنگ از یادها رفتند اشعاری كه از لحاظ زبانی، مطمئناً غنی‌تر از اشعار دفتر «بیعت» بوده‌اند و در آن هشت سال، بسیار شنیده و خوانده شده

دفاع مقدس و ادبیات ما

 اما در همان دوره تاریخی محبوس مانده‌اند چون برای نسل پس از جنگ، آن دوره را نتوانسته‌اند رمزگشایی كنند یا به چیزی فراتر از خود [زمزمه‌ای برای تمام فصول] بدل شوند؛ و اكنون، در قبال مجموعه‌هایی مثل «بیعت» چه باید گفت كه دهه‌های شصت و هفتاد را پشت سر گذاشته‌اند و ناگهان، اواسط یا اواخر دهه هشتاد منتشر شده‌اند. اگر چنین دفترهایی از وجهی گزارشی یا توصیفی [نه به شكلی غافلگیر كننده حتی به شكلی حداقلی] برخوردار بودند می‌شد حسابی جداگانه برای آنها گشود و به عنوان كامل كننده «كلان روایت جنگ»، مورد استنادشان قرار داد اما اكنون تنها می‌توان به وجه شعری‌شان [كه غبار كهنگی بر آن نشسته] اشاره و نقد را مشمول حالشان كرد. این نمونه را بخوانید كه در سال66 سروده شده:

«ما در مسیر حادثه مأوا گزیده‌ایم

پیغام موج از لب دریا شنیده‌ایم

از جنگل تمدن شب تا گذر كنیم

زخم هزار فاجعه بر جان خریده‌ایم

در جبهه‌ای به وسعت دل‌های تشنه كام

مستانه از شراب تمنا چشیده‌ایم

گاه هجوم از دل سنگر، به سوی عشق

مثل شتاب رود به صحرا دویده‌ایم

از پشت خاكریز بلند ستاره‌ها

در خون و خاك پیكر مهتاب دیده‌ایم

ما را در این دیار، خدا را، قرار نیست!

دیری است دل ز خاك، ز دنیا بریده‌ایم

در كوچه‌های شهر عزادار سالهاست

بر دوش خسته بار شهادت كشیده‌ایم

زین دشت خوابناك به دیدار آفتاب

با شب چراغ خون شقایق رسیده‌ایم»

طبیعتاً چنین ابیاتی، برای آنهایی كه در شب‌های شعر دفاع مقدس، در آن سالها، چه به عنوان مخاطب چه به عنوان شاعر شركت كرده‌اند، بسیار آشنا هستند. فریدون شمس بازآفرین شعرهای آن دوره نیست بازتولیدكننده است. تركیب‌هایی مثل «شب‌چراغ خون»، «كوچه‌های شهر عزادار»، «خاكریز بلند ستاره‌ها» و... بارها در شعرهای دوران جنگ تكرار شده‌اند و به مراتب بهتر، در ابیات دیگران به گوش رسیده‌اند. مشكل شعرهای این چنینی – حتی نمونه‌های به مراتب بهترشان- این است كه از آغاز، بر استعاره بنا می‌شوند؛ ما شاهد جبهه واقعی، رزمندگان واقعی، جنگ واقعی نیستیم و باید فرض را بر این بگیریم كه شتاب رود به سوی صحرا یعنی شتاب رزمندگان برای پركردن جبهه‌ها.

البته چنین استعاره‌هایی در آن دوره، قابل درك بوده اما اكنون به سراغ همان آثار رفتن و به چاپ سپردن‌شان مناسب نیست. به این «چهار پاره» توجه كنید كه در سال 65 سروده شده و نمونه‌های خیلی بهترش را می‌توان در جنگ‌های سوره‌ای كه در اوایل دهه شصت، در حوزه هنری به چاپ رسیدند یافت:

«بر لب سرخ شقایق جاری‌است

یاد یاران به خون خفته جنگ

عاشقانی كه به دشمن گفتند

پاسخ از حنجره گرم تفنگ

*

دلم از هجرت یاران خون است

مرغ جان از قفس سینه رها

قامت سبز سپیدار بلند

اندر این وادی تنها، تنها

*

باغبان را گل شادی پژمرد

تا كه یك لاله در این باغ شكفت

لاله‌زاری كه در این دشت غم است

معبر – خون خدا- باید گفت

*

در شب حادثه می‌خندد ماه

می‌رسد قافله عشق ز راه

می‌زند رایت گلگون شفق

بوسه بر دست علمدار سپاه...»

نمونه‌هایی این چنین را به راحتی می‌توان با بهترین آثاری كه در سال‌های جنگ منتشر شدند مقایسه كرد ازجمله «شعری برای جنگ» زنده یاد قیصر امین پور یا «یاران چه غریبانه» پرویز بیگی حبیب‌آبادی یا مجموعه رباعیات و غزلیات زنده‌یاد سیدحسن حسینی. شعرهایی از این نوع را كه فریدون شمس در دفترش آورده، اكنون دیگر نمی‌توان «شعر جنگ» نامید؛ این شعرها، متونی بوده‌اند كه در آن زمان و به بهانه روزگار جنگ سروده شده‌اند و شهودی نسبت به زمانه‌شان ندارند. استعاره‌گرایی مفرط، استفاده از صور خیال عمومی یك دوره، مبهم‌گویی، استفاده از نشانه‌های سیر و سلوكی سبك عراقی در رقیق‌ترین شكل ممكن، مضامین منعقد نشده و شعارزدگی غیرقابل انكار، از خصوصیات این‌گونه شعرهایند. چطور می‌توان آثاری از این دست را برابر «یاران چه غریبانه، رفتند از این خانه/ هم سوخته شمع ما، هم سوخته پروانه»، «شعر جنگ» دانست یا برابر آن شعر امین‌پور یا حتی برابر این رباعی حسینی:

گامی به تولا زده بودم ای كاش

جامی ز «می» لا زده بودم ای كاش

آن شب كه قراولان طوفان رفتند

چون موج به دریا زده بودم ای كاش

شما می‌بینید كه این رباعی، هم استعاره‌گر است هم از نشانه‌های سبك عراقی استفاده برده اما شعارزده، مبهم گو و برخوردار از صور خیال عمومی نیست. «شهود در زبان»اش چشمگیر است و واجد این قدرت است كه از فرامتنی كه آن را دربرگرفته به فرامتنی كه جهان نگری نسل امروز را تعریف می‌كند نقل مكان كند. فریدون شمس اگر در سال‌های جنگ، آثار درخشانی می‌سرود، در همان سال‌ها، نام و شعرش دیده می‌شد و كار به دهه هشتاد و انتشاری دیرهنگام نمی‌كشید...

 

نویسنده : مانی مهر

ادوات جنگ نرم در زاغه های دفاع مقدس

ادوات جنگ نرم در زاغه های دفاع مقدس

پیروزی انقلاب اسلامی در ایران به دلیل موقعیت استراتژیک ایران در پهنه ی جغرافیایی جهان و زرخیز بودنش به سبب غنای فراوان منابع طبیعی که از دیر باز آن را مورد طمع بیگانگان قرار داده بود از یک سو ، ماهیت فرهنگی اصیل اسلامی ، انقلابی و مهاجم این انقلاب که حامل پیام های امید بخش و ویرانگری برای ملت های استعمار زده و کشورهای استعمارگر به همراه داشت و بر همین اساس از فردای پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی کشورهای استعماری وجه همت خویش را بر سرنگون نمودن این انقلاب شکوهمند قرار دادند تا پیش از آن که دیر شود جلوی این تهاجم عظیم فرهنگی را گرفته بنیان های جهان خواری خویش را از انهدامی سخت نجات دهند . بر همین اساس جنگی 8 ساله  را بر ایران تحمیل نمودند تا شاید از این راه طرفی بسته مراد دلشان را محقق بیابند.

دفاع مقدس

اما دفاع مقدس ماجرایی دیگر یافت . امامی که مفسر تمامی آیات قرآن در عمل شده بود این بار یاورانی داشت که به تمام معنی مقلدش بودند که اگر جز این بود نتیجه غیر از آن بود که اتفاق افتاد . عارف بزرگ مقلدانی عارف مسلک داشت که اگر چه زندگی را به تمام معنی وانهاده به عرصه جهاد آمده بودند خود نوعی منحصر به فرد از زندگی و روابط را در حال پردازش داشتند که فضای شهرها تاب و توانشان را می برید. صحنه های بی بدیل عشق بازی با معبود در کنار نشاط و شادی زایدالوصف از آن ها شیران غرانی ساخته بود که بزرگترین تجهیزات دنیا نیز یارای مقابله با آنان نداشت و این گونه بود که اگر تا قبل از این، ارزش های الهی اسلام بیشتر در حد نظری بود حال جلوه گری بی حد و حصر آن پشتوانه ای عظیم فراهم آورده بود از برای تهاجمی تمام عیار تر و تاخت و تازی جانانه تر از ایدئولوژی های درمان گر جهت مداوای جان بی روح جهان.

این پیام اما به درستی نه تنها به جهانیان عرضه و ابلاغ نشد و پیامبران عرصه فرهنگ وظیفه ی ابلاغی خویش را به نحو احسن انجام ندادند که جوانان این مرز و بوم نیز از چرایی و چگونگی سال های جنگ آگاهی نیافتند و با تلنگری از شبهات وجود این سال ها را زیر سوال برده سنگدلانه دفاع مقدس را عرصه تاخت و تاز انکار و تشکیک خویش قرار دادند؛ لذا آن زمان بود که حرکت های تقریباً مناسبی چون دفتر ادبیات پایداری و در ادامه تلاش های حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی تا حدودی توانست این کمبود را جبران نماید.

یزد نیز از این قاعده مستثنی نبوده و فقر منابع اطلاعاتی و نوشتاری در عرصه ی فرهنگ و هنر پایداری به شدت جان رنجور او را می آزارد؛ این همه در حالی است که دلاورمردان یزدی عرصه جهاد و شهادت در بسیاری از مواقع گوی سبقت را از دیگران می ربودند به گونه ای که  سینه ی ستبر مناطق عملیاتی کشور خاطرات فراوانی را از رشادت ها و شهامت ها و عبادت های این بزرگمردان در خود دارد که البته تاریخ ناگفته این مرز و بوم است .

نگارنده به سبب اطلاعاتی که دارد به خوبی از غنای فراوان خاطرات برخی از رزمندگان یزدی خبر دارد و معتقد است در صورت پرداخت صحیح و نگارشی روان و تصویرگری ماهرانه از رخدادهایی که ناظرشان بوده اند، به واقع می تواند مورد توجه ویژه خوانندگان کتب " فرهنگ پایداری " در سطح کشور شده از این رهاورد کمک فراوانی به شناساندن رزمندگان یزدی و رشادت های کم نظیر آنان و احقاق حق جوانان این خطه نماید که بی شک بخشی مهم و تأثیرگذار از تاریخ معاصر استانمان می باشد.

امروزه تهاجم عظیم فرهنگی در وانفسای مجادلات سیاسی – اجتماعی نیاز به تهاجمی تمام عیار دارد و تاریخ و فرهنگ دفاع مقدس مابا آن که متاثر از دفاع از تمامیت ارضی کشورمان بود و لیکن پشتوانه ای عظیم از ادوات جنگ فرهنگی را در زاغه هایی دربسته برایمان فراهم آورده است.

از دیگر سو انجام پروژه های تحقیقاتی در ارتباط با موضوعات بکری چون راه اندازی تیپ الغدیر و نقش آن در پشتیبانی جبهه های جنوب، نقش رزمندگان یزدی در عملیات ها از دیدگاههای مختلف می تواند بخشی از ناگفته های دفاع مقدس را به مشتاقان ارزانی بخشد همچنین انجام تحقیقاتی با محوریت سلوک شهدای  گردانهای مختلف در تیپ الغدیر می تواند جلوه های زیبایی از گردان ها /رزمندگان /شهدا ی این یگان خدایی را به جوانان این نسل هدیه آورد .

این مهم آن جا بیشتر مورد توجه قرار می گیرد که بدانیم انجام هر کار درخور و شایسته ای بدون داشتن پیش زمینه ها و مواد اولیه - که در این جا شرح اتفاقات روی داده در دفاع مقدس است - بی ثمر خواهد بود و لذاست که نیاز به ثبت و ضبط آن خاطرات و انجام این پژوهش ها روز به روز افزون تر می شود تا از این رهگذر علاوه بر جمع آوری خاطرات، توسط پژوهش ها و تحقیقات به راستی آزمایی و سندیت بخشی به نقش سرداران شجاع یزدی  پرداخته نقش تاریخی خود را درباره این رویداد عظیم با آن مختصات و ویژگی های شگفتش به نحو احسن به سرانجام مطلوب رسانیم.

در این میان البته تجربه ی فعالیت ها و اقدامات گذشته این نکته را متذکر می شود که عمده ی این فعالیت ها اگر در طول یکدیگر قرار نگیرد جامعه از این یادهای نورانی طرفی نخواهند بست و بر همین اساس جامعیت فعالیت های صورت گرفته در این زمینه می تواند منشأ برکات فراوانی باشد .

امروزه تهاجم عظیم فرهنگی در وانفسای مجادلات سیاسی – اجتماعی نیاز به تهاجمی تمام عیار دارد و تاریخ و فرهنگ دفاع مقدس ما با آن که متأثر از دفاع از تمامیت ارضی کشورمان بود و لیکن پشتوانه ای عظیم از ادوات جنگ فرهنگی را در زاغه هایی دربسته برایمان فراهم آورده است؛ امروز بازکردن قفل این زاغه ها رمز ماندگاری و جهانی شدن این رشادت ها و این مهم میسر نخواهد شد مگر با همکاری رزمندگان و همت محققین ونقل خاطرات از زبان رزمندگان /فرماند هان وتمامی كسانی كه در دفاع مقدس حضور داشتند  پس تا دیر نشده و خاطرات از اذهان پاك نگشته بشتابیم وبا یك نهضت نوشتاری و نقل شفاهی خاطرات آنچه از رشادت ها بر جا مانده را زنده سازیم تا برای نسل آینده واقعیتها بازگو شده ودین بر گردن مانده از همرزمان شهیدمان اداء گردد  .

 

منبع : مهدی واحدیان اردکانی

فرهنگ دفاع در ضرب‌المثل‌ها

فرهنگ دفاع در ضرب‌المثل‌ها

ضرب‌المثل‌های فارسی، آینه فرهنگ و تاریخ اندیشه ایرانیان است. بسا مَثَل‌هایی که در کوتاه ‌ترین عبارت و ساده‌ ترین کلمات، تجربه چندین ‌قرن زندگی مردمی را در تلخی‌ها و شادکامی‌ها در خود به امانت نگه داشته باشند. به لحاظ معرفتی و دانشوری نیز پاره‌ای از این مثل‌ های رایج و سائر، جهانی از درک و فهم و دانش‌اند. راز ماندگاری امثال و حکم را باید در محتوای غنی و قالب هنری آنها جست. به ‌واقع، تمثیلات ملی، حامل جهان معرفتی و فرهنگی مردم یک سرزمین است و بدین رو هیچ محققی برای مطالعه در فرهنگ ملتی، بی‌نیاز از مراجعه به مجموعه‌های مکتوب و شفاهی ضرب‌ المثل‌ها نیست. در باز کاوی دفاع هشت‌ساله مردم ایران نیز جا دارد تا نیم‌نگاهی به این مجموعه ارزشمند بیندازیم تا شاید بتوان از این منظر نیز رفتار ایرانیان را در مواجهه با بدخواهان و زشت‌سیرتان دید و بررسید.

سینمای دفاع مقدس

آری؛ دفاع مقدس، فقط یک واکنش ملی نبود که تنها از همین منظر نگریستنی باشد؛ بلکه بیش از ملیت و خاک و نژاد، مبتنی بر باورهای قلبی انسان مسلمان به آموزه‌های دینی و ارکان حیات معنوی بود. با وجود این، عنصر ایرانی نیز در این واکنش مقدس، بی‌نقش و اثر نبود و اگر کسی بگوید دفاع مقدس، همه قابلیت‌های ایرانی مسلمان و شیعه را در عرصه حیات معنوی بارور کرد، پذیرفتنی است. برای مطالعه روحیات و رفتارشناسی مردم مسلمان ایران در هشت‌سال دفاع قداست‌بارشان، منظرهای مختلفی را می‌توان گشود که بررسی ضرب‌المثل‌های فارسی یکی از آنها است. بدین رو آنچه در ذیل می‌خوانید، ذکر برخی مَثَل‌های رایج در زبان فارسی است که حاکی از تجربه‌ها و آموخته‌های مردم ایران در مسئله جنگ است و همه این تجربه‌های ارزشمند و بشکوه در دفاع مقدس این مرز و بوم، تبلور یافت. در واقع می‌توان مدعی شد که تجربه‌های مردم کشوری در هر امری، سرمایه آنان در مواجهه با رویدادهای فردی و اجتماعی زندگی است و این تجربه‌ها گاه در قالب شعر و گاه ضرب‌المثل و گاه مدخل‌های فرهنگنامه‌ها می‌تابد و البته گاه نیز در صندوق سینه‌ها خاک غربت می‌خورد.

1. «جنگ از الفاظ خیزد، وز معانی آشتی»1

هر گاه جنگی رخ داد، هر دو سوی جنگ یا یکی از دو سوی آن، اهل معنا و معرفت نیست؛ زیرا هرگز میان مردمی که از ظاهر دنیا گریخته و نقبی به درون عام معنا زده‌اند، نزاعی در نمی‌گیرد. چنین است که سعدی نیز می‌گفت هزار درویش در گلیمی بخسبند و دو پادشاه در اقلیمی نگنجند. (2) دفاع سراسرِ جوانمردانه مردم مسلمان ایران در برابر وحشیانه‌ترین هجوم قرن نیز از نوع جنگ‌های است که لفظ‌ پرستانِ دنیا دوست با معناگرایان دارند.

2. «جنگ از سرِ شُخم، آشتی از سرِ خرمن»

این ضرب‌المثل، نشانی مردمی را می‌دهد که هنگام کار و سختی، سر جنگ دارند، اما هنگام چینش محصول، سهم‌خواهی می‌کنند. فرهنگ ایرانی، کسانی را که چنین منش و روشی دارند سرزنش می‌کند. به‌راستی که دفاع مقدس، از این‌گونه شماتت‌ها و سرزنش‌ها بری است؛ زیرا در روزگار سخت دفاع، همگی حضور یافتند و در پایان نیز همه آحاد مردم، طعم شیرین غیرت و ایستادگی را چشیدند. رزمندگان جنگ از همه طبقات اجتماعی بودند و از عامی‌ترین تا فرهیخته‌ترین شهروندان ایرانی در جبهه‌ها حضور رساندند تا خوشه‌خوشه بر خرمن عزت خود بیفزایند.

به‌واقع باید دفاع مقدس را مصداق یکی دیگر از امثال سائره دانست که می‌گوید: «وقت شادی در میان، وقت جنگ اندر کنار». این ضرب‌المثل، قدرت بیشتری برای نشان دادن ماهیت جنگ تحمیلی دارد؛ زیرا مردم مظلوم و مسلمان ایران در غم و شادی، یکدیگر را رها نکردند و اکنون نیز بسی کمتر از آنچه سزاوار و سهمشان است، خواستارند.

3. «جنگ اول به از صلح آخر»

پیر راحل(ره) می‌گفت: «ما مأمور به تکلیفیم نه نتیجه.» زیرا نیک می‌دانست که جنگ و دفاع، فراز و نشیب دارد و در همه صحنه‌ها توأم با پیروزی‌های ظاهری نیست؛ چنان‌که از مولا(ع) نیز نقل شده است که جنگ را فراز است و نشیب. این مَثَل، به گونه‌ای دیگر نیز ثبت شده است: «جنگ، برد و باخت دارد.»

صلح، نیکو است، اما اگر مقدمه و زمینه‌ساز جنگی دیگر نباشد. صلحی که خود آبستن جنگ است، بهتر از جنگی نیست که نوید صلح پایدار می‌دهد. این سخن، فلسفه اصرار مردم ایران و پیشوای فقیدش(ره) در همه سال‌هایی بود که دیگران سخن از صلح می‌گفتند و ایران عزم جنگ تا رفع فتنه داشت. رزمندگان ایران و فرماندهان دفاع مقدس، نیک می‌دانستند که صلحی که همچون اصل جنگ تحمیلی باشد، چندان نمی‌پاید و زودا که به جنگی دیگر بینجامد. بدین رو همه همّ و نیروی خود را صرف آن کردند که این «جنگ اول» را به جایی برسانند که جز صلح دائمی را ثمر ندهد.

4. «جنگ را شمشیر می‌کند، معامله را پول»

این سخن بدان معنا است که در جنگ باید جنگجو و دلاور بود و در تجارت، اهل معامله. عکس آن، یعنی جنگجویی در تجارت، و معامله‌گری در جنگ، به زبونی و زیان می‌انجامد. اقتضای مقاومت دلیرانه آن است که تکیه بر شمشیر خود کرد و معامله را گذاشت برای آنان که در اندیشه مال‌اندوزی و ثروت‌افزایی‌اند. آری؛ در جای خود و در وقت لازم، از معامله و تجارت‌پیشگی هم گریزی نیست؛ اما این دو، عرصه‌های جدا از هم دارند و نباید در کار یکدیگر دخالت کنند. آفت دفاع، سپردن سرنوشت آن به دست کسانی است که جهان را بازار می‌بینند و در همه‌حال آماده معاملات خرد و کلان‌اند. اگر دفاع مقدس، شرف افزود و عزت آورد، از آن رو بود که بر شمشیر شجاعت و غیرت تکیه داشت، و تجارت را به اهل و زمانش سپرده بود.

تیغ چوبین را مبر در کارزار

بنگر اول، تا نگردد کارْ زار

5. «جنگ را باشد دو سر: یا فتح باشد یا شکست»

پیر راحل(ره) می‌گفت: «ما مأمور به تکلیفیم نه نتیجه.» زیرا نیک می‌دانست که جنگ و دفاع، فراز و نشیب دارد و در همه صحنه‌ها توأم با پیروزی‌های ظاهری نیست؛ چنان‌که از مولا(ع) نیز نقل شده است که: إنَّ الْحرْبُ سِجالٌ؛(3) یعنی جنگ را فراز است و نشیب. این مَثَل، به گونه‌ای دیگر نیز ثبت شده است: «جنگ، برد و باخت دارد.»(4) این مثل‌ها و بیانات، گویای آن است که رزمندگان نباید هماره توقع ظفرمندی در همه مراحل جنگ را داشته باشند؛ بلکه آنچه حتمی است پیروزی نهایی در پایان مقاومت است. به قول حافظ:

صبر و ظفر، هر دو دوستان قدیم‌اند

بر اثر صبر، نوبت ظفر آید

6. «جنگ زرگری میانجی ندارد»

آنان که آن روزهای سرخ را به یاد دارند، به خاطر می‌آورند که هر روز و از هر سو میانجی‌های غربی و شرقی، می‌آمدند تا بر آتش مقاومت ایران، آب سرد تسلیم بریزند. اما چنان نشد که آنان می‌خواستند؛ زیرا آن دفاع غیرتمندانه از سر سودجویی و زرگری‌مآبی نبود که با آمد و رفت میانجیان فرو نشیند و کار را در نیمه رها کند.

 

پی‌نوشت‌ها:

1. همه ضرب‌المثل‌های این نوشتار برگرفته از دو منبع زیر است: ابراهیم شکورزاده بلوری، دوازده‌هزار مثل فارسی، انتشارات آستان قدس رضوی، چاپ اول/ 1380، ص370- 368؛ سید محسن موسوی، ماه در آب، انتشارات دارالحدیث، حرف«ج».

2. گلستان.

3. وسائل‌الشیعه، ج15، ص96.

4. شاملو، کتاب کوچه، ج11، ص296.

 

لبیک یا حسین(ع) یعنی...

لبیک یا حسین(ع) یعنی...

1- بعد از واقعه عاشورا هنگامی که حرامیان سر مبارک امام حسین(ع) را برای یزید- لعنت الله علیه- آوردند؛ این بیت را سر داد که:

لعبت هاشم بالملک فلا خبر جاء ولا وحی نزل: آن مرد هاشمی (پیامبر (ص)) با حکومت بازی کرد و الا نه وحیی در کار بود نه خبری!

بی شک از فرد لاابالی و مست لایعقلی که شهوت خلافت و قدرت در وجود پست او ریشه دوانده بود و به لطف لطایف الحیل پدرش مسند خلافت را غصب کرده بود انتظار نمی رفت که بتواند جرعه ای از زلال حقیقت و حقانیت را نوشیده باشد.

بالطبع آنچه که او با مشاهده سر مبارک امام(ره) دریافت بر مبنای همان مخیله تنگ و تاریکش بود که هیچ روزنه ای از نور بدانجا راه نیافته بود و چنین می پنداشت که در نبرد و کارزار با نوه پیغمبر(ص) و فرزند علی(ع) فاتح گشته و حسین(ع) را از سر راه برداشته است...

یا حسین

2-«ابراهیم بن طلحه بن عبیدالله» از بنی امیه و هواداران حزب اموی است؛ بعد از واقعه عاشورا در مدینه در برخوردی با امام زین العابدین(ع) از روی سرزنش پرسید: من الغالب؟ یعنی پدرت حسین(ع) به کربلا رفت، جنگ کرد و کشته شد، اکنون چه کسی غالب و فاتح و پیروز است؟

حضرت سجاد(ع) حکیمانه در جمله ای جاودانه فرمودند: هنگامی که وقت نماز فرا رسید اذان و اقامه بگو، خواهی فهمید چه کسی غالب و پیروز است.

این پاسخ امام علی بن الحسین(ع) اشاره ای است کوتاه اما پر مغز به ترفندها و دسیسه هایی که حرامیان ترور اسلام نبوی را نشانه رفته بودند اما در فرجام کار طعم ناکامی را چشیدند. چرا که نقل است از «ابن عباس» که روزی در محفلی حضور داشتیم، ابوسفیان (رئیس بنی امیه) از آنجا می گذشت، در حالی که نابینا شده بود؛ در آن هنگام صدای اذان بلند شد، زمانی که مؤذن به جمله « اشهد ان محمد رسول الله» رسید، ابوسفیان در شرایطی که فکر می کرد غیر از بنی امیه کس دیگری نیست گفت: «ببینید این هاشمی (پیامبر(ص)) اسم خود را در کجا قرار داد و چگونه بالا برد!»

3- گویی این عارضه مسری است و زراندوزان و جاه طلبان و معاندان و دشمنان خاندان رسالت و امامت بر مشی ظلمانی و نفهمی و جهالت تاریخی خود اصرار دارند. چرخه روزگار به دوران متوکل عباسی رسیده است و هر چند از عاشورای 61 هجری 176 سال سپری شده است اما در برابر نام و خط حسین(ع) آنچنان عرصه را تنگ می بیند که در سال 237 هجری دستور می دهد قبه ضریح امام حسین(ع) را در کربلا و همچنین خانه های بسیاری که در اطراف ساخته بودند خراب و با زمین یکسان نمایند و سپس فرمان می راند که آب به حرم امام حسین(ع) ببندند... این گستاخی به طمع براندازی نام حسین(ع) تا جایی ادامه می یابد که طبق دستور متوکل بر زمین قبر مطهر امام(ع) شخم زده و زراعت می کنند تا به کلی اسم و رسم مزار فراموش شود...(مقاتل الطالبین صفحه 395 به نقل از کتاب شیعه در اسلام علامه محمدحسین طباطبایی ص 226 و 227)

4- تأملی بر تاریخ اسلام نشان می دهد که در طول هزار و چند صد سال پس از عاشورا هر روز این جمله که گفته اند- والحق حکیمانه گفته اند- اسلام «محمدی(ص) الحدوث و حسینی(ع) البقاء» است بهتر درک می شود. همچنانکه این کلام نبوی که: «حسین منی و انا من حسین».

به گفته اهل فن حامل پیامی مهم و نویدی ماندنی است که «انا من حسین(ع): من از حسین هستم» یعنی بقای اسلام ناب نبوی(ص) در گرو عاشورای حسینی(ع) است که خط بطلانی بر تمام فرهنگ ها و گفتمان های جعلی و تحریفی کشاند برای همیشه تاریخ تا خط حق و شاخص حقیقت تابناک بماند.

از همین روی، جریان و جماعتی که می پنداشتند می توانند چهره اصیل اسلام ناب را مات نمایند- اگر ممات ممکن نیست- نفهمیدند که حضرت زینب- سلام الله علیها- برای تاریخ و آیندگان در مجلس یزید ترسیم کرد که: « ای یزید به خدا سوگند نمی توانی یاد آل محمد(ص) را از میان ببری و قرآن و وحی را براندازی».

5- با طلیعه انقلاب اسلامی که پرتویی از عاشورای حسینی(ع) است بار دیگر حرامیان و زیاده خواهان و قدرت طلبان تمامی توانمندی و پتانسیل خودشان را به صحنه آوردند تا «گفتمان انقلاب اسلامی» که ترجمانی از اسلام ناب است را به حاشیه رانده و پروژه براندازی یا تضعیف نظام جمهوری اسلامی را عملیاتی نمایند.

چاره کار را در مسخ این گفتمان دیدند و جماعتی را که سینه چاک اسلام آمریکایی بودند به گماردگی گرفتند و اینچنین شد که تئوریسین این جریان انحرافی فرهنگ شهادت را خشونت آفرین دانست!!، دیگری بی پروا نوشت که «تراژدی حسین بن علی(ع) مشابه تراژدی های آنتی گونه، تامس مور و جان پروکتور است!! و همین مدعیان اصلاحات در نشریات زنجیره ای خود القاء کردند که: «اشهد انک قد اقمت الصلوه و آتیت الزکوه و امرت بالمعروف و نهیت عن المنکر» مربوط به گذشته است!!

اینها تنها نمونه هایی از انبوه نوشته ها و گفته هایی بود که آن جریان و جماعت که سالوسانه از خط امام(ره) و ارزش ها دم می زد در راستای به حاشیه راندن و مسخ گفتمان برگرفته از عاشورا پیگیری می کرد.

6- سال پیش نیز در ادامه فتنه پس از انتخابات، فتنه گرانی که این بار آنها این نقش را به خیال خام خود برعهده گرفته بودند تا خط عاشورا و گفتمان انقلاب اسلامی را کم رنگ نمایند به هتک حرمت عاشورا پرداختند؛ سوت و کف زدند، پرچم ها و بنرهای یا حسین(ع) را به آتش کشاندند، به سوی نمازگزاران ظهر عاشورا سنگ پرتاب کردند و... اما توده های میلیونی مردم عاشورایی و ولایی ایران اسلامی در 9 دی به «هل من ناصر ینصرنی» ولی زمان خود پاسخ دادند و لکه ننگ هتک حرمت به عاشورا را پاک کرده و جریان نیمه جان فتنه 88 را در تاریخ نظام آرشیو کردند.

یا حسین

7- و بالاخره باید گفت علی رغم تمامی تکاپوها و تحرکات و کارشکنی های سلطه گران خارجی و فتنه گران داخلی، امروز نظام جمهوری اسلامی با عقبه «گفتمان انقلاب اسلامی» که ترجمانی از قرائت اسلام اصیل و نبوی(ص) است توانسته الگویی برای همه نهضت ها و جنبش های اسلامی و آزادیخواه باشد که اراده کرده اند یزیدیان زمان را به زیر بکشند. این که استراتژیست ها و سیاستمداران زبده و برجسته خارجی از سویی و رسانه های غربی از سوی دیگر صریحاً اعتراف می کنند که در مواجهه با نظام جمهوری اسلامی سردرگم و مستأصل شده اند ناشی از آن است که آنها هرچند بر قدرت نرم ایران گواهی می دهند همچنان که به عنوان نمونه، هافینگتون پست چندی پیش در مقاله ای تأکید کرد که قدرت نرم ایران، سدی در برابر آمریکاست اما به عمق این قدرت نرم و همچنین توان استراتژیک ایران اسلامی پی نبرده اند و نمی فهمند که اقتدار جمهوری اسلامی برگرفته از عاشورا و در امتداد آن است. براستی آیا این جمله امام راحل که «محرم و صفر است که اسلام را زنده نگه داشته است» را آمریکایی ها و گمارده هایی که قصد براندازی اسلامیت نظام را کرده بودند می فهمند؟ یا این که تنها می خواهند بر مبنای فرمول های کسب قدرت مادی و استفاده از اهرم های رسانه و حزب و... تمامی قضایا را تحلیل کنند! به قول سیدحسن نصرالله دبیرکل عاشورایی حزب الله لبنان: «آمریکایی ها نمی دانند لبیک یا حسین یعنی چه؟ لبیک یا حسین یعنی این که در معرکه جنگ حاضر باشی اگرچه تنها باشی و حتی اگر مردم تو را رها کرده باشند و تو را متهم کرده باشند و تو را تنها گذاشته باشند... لبیک یا حسین یعنی تو و مال و زن و فرزندانت در معرکه جنگ باشید... لبیک یا حسین یعنی مادر، فرزندش را به کارزار جنگ و نبرد بفرستد و هنگامی که فرزندش شهید شد و سرش بریده شد و به سوی مادرش انداخته شد؛ مادرش آن را به خانه برده، خاک و خون را از آن پاک کرده و به او بگوید: از تو راضی هستم، خداوند روسفیدت نماید همانطور که مرا در روز قیامت و نزد خانم فاطمه زهرا روسفید کردی؛ این است معنای لبیک یا حسین».

البته این فرمانده عاشورایی تأکید می کند که: «لن نکون حمله الاکفان فقط و انما سنکون حمله الاکفان و السلاح: و اینگونه نیست که فقط کفن پوش باشیم بلکه ما کفن پوش و سلاح به دست خواهیم بود.» امروز آحاد ملت همچنان که در مقاطع مختلف و در تمامی بزنگاه های حساس ثابت کرده اند با قوت و با قدرت «لبیک یا حسین» را با زبان جان سر می دهند و قدرت نرم عاشورا در جان آنها شعله کشیده است.

قرار بود نهروان عبرت شود

قرار بود نهروان عبرت شود

پرده اول

نشسته بود و دعا می‌كرد. دست‌هایش را به سمت آسمان برده بود و تندتند با خدا حرف می‌زد. از سختی‌های زندگی به خدا پناه برده بود. دعایش این بود: «خدایا دیگر بس است! تا حالا كه گذشت، اما من دیگر طاقت فتنه و بلاهای جدید را ندارم. اصلاً مگر خودم كم مشكل دارم كه باید به فكر اوضاع اطرافم هم باشم؟»

علی(ع) صدایش را شنید، دعایش را شنید. نزدیكش شد. طوری گفت كه او بشنود و در گوش همه بماند.

ـ امتحان برای همه است، از فتنه‌ها نمی‌توان فرار كرد. به جای این‌ كه دعا كنی خدا دچار فتنه‌ات نكند، دعا كن راه شناخت فتنه را به تو بدهد، تا گمراه نشوی.

قرار بود در گوش همه بماند. «تا گمراه نشوی... تا گمراه نشوی.»

پرده دوم

یكی بهانه آورد: «زن و بچه‌ام تنها مانده‌اند، باید برگردم، سری بهشان بزنم، بعد می‌آیم.»

فتنه

یكی اسبش را آورد جلو. گفت: «هدیه‌اش می‌كنم به شما، اما خودم نه. خودم كار دارم.»

یكی گفت: «دعایتان می‌كنم، از خدا می‌خواهم پیروز شوید. اما عذر مرا بپذیرید.»

به همه‌شان جواب داد: «بروید! آن ‌قدر دور شوید كه صدای مظلومیتم را نشنوید.»

دوستی دنیا كار خودش را كرده بود.

نمی دانستند، نمی‌فهمیدند كه فاصله بین بدبختی و عاقبت به‌ خیری، همان یاری ولایت است. خوشحال بودند كه در لشكر یزید نیستند. بدبخت‌ها نمی‌دانستند، نمی‌فهمیدند كه، چه جلوی امام بایستی و شمشیر بكشی و چه سكوت كنی تا دشمن حق، با خیال راحت كارش را بكند، بی‌چاره‌ای.

نمی‌خواستند بدانند، نمی‌خواستند بفهمند...

امام به همه‌شان گفته بود: «وقتی آتش عمل شعله ‌ور می‌شود، چه ‌قدر كم هستند دین ‌داران، كه بیایند وسط میدان بایستند و از ولایت دفاع كنند.»

پرده سوم

نشسته بود روی منبر. اهالی شهر جمع شده بودند تا حرف‌های زید، پسر موسی‌ بن جعفر(ع) را بشنوند. برادرش علی ‌بن موسی(ع)، حالا دیگر ولی‌عهد مأمون بود.

زید هم شده بود كاسه داغ‌ تر از آش. بلند بلند از اولاد پیغمبر(ص) و خاندان او سخن می‌گفت، خوبی‌هایشان را نام می‌برد و از سادات تعریف می‌كرد.

ـ زید چه می‌گویی؟

صدای امام رضا(ع) همهمه را خاموش كرد. چشم‌ها به سمتش رفت.

ـ ای زید! فكر كرده‌ای خدا همه اولاد فاطمه(س) را از آتش جهنم دور نگه می‌دارد؟ فكر كرده‌ای همه نسل رسول الله(ص) از عذاب در امانند؟ اگر این طور است كه تو باید خیلی بهتر از پدرمان موسی‌ بن جعفر(ع) باشی؛ چون او با زحمت و عبادت فراوان به این مقام رسید و سعادتمند شد و تو سر یك سفره آماده نشسته‌ای.

دیگر همه می‌دانستند كه بهترین افراد، باتقوا‌ترین آن‌هاست.

پرده چهارم

در خیمه نشسته بودند. خودشان را برای جنگ آماده می‌كردند. جنگ با چه كسی؟ این پرسش مثل خوره افتاده بود به جانشان. باورش سخت بود. قرار بود تا ساعتی دیگر رودرروی هم شمشیر بكشند؛ در حالی ‌كه تا چند وقت پیش، پس از نماز، دست یك‌ دیگر را می‌فشردند و «تقبل‌الله» می‌گفتند.

طلحه و زبیر كه یاران پیامبر(ص) بودند، حالا برق شمشیرهایشان پوزخند می‌زد به یاران اندك علی(ع).

امام(ع) می‌دانست شك كرده‌اند، می‌دانست تردید دارند كه حق با كیست. نشست روبه‌رویشان. مستقیم در چشم‌هایشان نگاه كرد و گفت: «مشكل شما این است كه می‌خواهید حقیقت را با اشخاص بشناسید و افراد را معیار حق و باطل قرار می‌دهید. حالا تردید كرده‌اید، اما بدانید كه اگر حق را شناختید، اهل حق را هم می‌شناسید و هرگاه باطل را شناختید، اهل باطل را می‌شناسید.»

«مشكل شما این است كه می‌خواهید حقیقت را با اشخاص بشناسید و افراد را معیار حق و باطل قرار می‌دهید. حالا تردید كرده‌اید، اما بدانید كه اگر حق را شناختید، اهل حق را هم می‌شناسید و هرگاه باطل را شناختید، اهل باطل را می‌شناسید.»

پرده پنجم

پاهایشان سست شده بود. آفتاب سوزان و برق غنیمت‌های جنگی، عقل از سرشان برده بود. مانده بودند مردّد. از تنگه احد تا میدان راهی نبود. انگار دستی قوی و نیرومند، می‌کشاندشان به سمت خودش؛ به سمت دنیا! آن طرف دین بود، مسئولیت بود، جهاد بود و پیامبر(ص)، پیامبر که حالا شایعه شده بود در جنگ به شهادت رسیده است.

آخر، تنگه را رها کردند؛ دنیا‌طلبی کار خودش را کرد. هرچه پیامبر(ص) گفته بود، در قمار با دنیا باختند. حالا خورشید هم شرم داشت از تابیدن بر سر این جماعت مسلمان، که حواسشان زود پرت می‌شد به دل ‌خوشکنک‌های کوچک.

بین آن نبرد سخت نظامی، جنگ نرم دشمن آمده بود وسط میدان و با خوشحالی می‌رقصید. جنگ نرم خوشحال بود از این‌ که راحت امکانات می‌دهد و یک دفعه از پشت سر خنجر می‌زند و ذلیل می‌کند.

آن گوشه میدان، سعد بن ربیع، افتاده بود و نفس‌های آخر را می‌کشید. پیش ‌تر داد زده بود و به مسلمانان فراری گفته بود: «این ‌قدر بی‌فکر نباشید.»

گفته بود: «محمد(ص) هم کشته شده باشد، خدای محمد(ص) که زنده است. ما برای دفاع از دینمان آمده‌ایم، نه دفاع از محمد(ص) که خودش خدایی دارد. دفاع، وظیفه ماست. وای به روزی که فرمانده بیفتد و سرباز پا به فرار بگذارد. بایستید؛ برای دین محمد(ص).»

قرار بود در گوش همه بماند، قرار بود اُحد بشود عبرت جماعت مسلمان.

پرده ششم

پیاده و سواره، ساز و برگ برداشته بودند و با دلی كه در آن توكل موج می‌زد و ایمان، آماده شده بودند برای رفتن؛ نهروان در پیش بود و جنگ با خوارج نادان. فتنه مثل یک گردباد افتاده بود به شهر وجود بعضی مسلمانان. غبار راه می‌انداخت و می‌رفت سراغ شهر بعدی.

علی (ع) برایشان گفته بود از خطر فتنه. آگاهشان کرده بود، توضیح داده بود كه: «فتنه وقتی شبیه حق شد، می‌آید و می‌چسبد به وجودتان و رهایتان نمی‌کند. اشتباه نکنید! وقتی به پایان رسید، می‌فهمید همه آن وعده‌ها، آن تخریب کردن‌ها، آن تحریک کردن‌ها، حقیقتش حق نبوده.»1

حالا می‌رفتند به جنگ نادانان و فتنه افروزان. دفاع از شریعت محمد(ص) وظیفه‌شان بود. یکی سر راهشان پیدا شد؛ از آن‌هایی که خوششان می‌آید پای اراده دیگران را سست کنند. گفت: «نروید! از اوضاع ستارگان آسمان فهمیده‌ام که شکست می‌خورید. صبر کنید! اوضاع که درست شد، خبرتان می‌کنم.»

و علی گفت: «دروغ می‌گوید. هیچ ‌کس به جز خدا از غیب آگاه نیست. دنبال خرافات نروید. غیب‌گو جادوگر است. چه فرقی می‌کند؟ ما همین الآن راه می‌افتیم، دفاع وظیفه ماست.»

باید چهره واقعی سران فتنه را همین اندک یاران حقیقت نشان می‌دادند. ظاهراً امکانات دست آنان بود. تبلیغاتشان هم که بد نبود. شبهه‌افکنی‌هایشان هم جوانان و هم سابقه‌داران در اسلام را به خود جلب کرده بود. ظاهراً همه چیز آن طرف بود. دشمنان راست می‌گفتند یا علی(ع)؟

علی(ع) باز هم به داد یقینشان رسیده بود، گفته بود: «از شبهه دوری کنید که ابتدای فتنه است.»2 زود باور نباشید.»

ـ این‌ها گام‌ها را ریاکارانه برمی‌دارند، خودشان را مانند مؤمنان واقعی جلوه می‌دهند، ولی منافق و دنیا طلبند.3

قرار بود در گوش همه بماند، قرار بود نهروان بشود عبرت جماعت مسلمان، قرار بود...

پی‌نوشت‌ها:

(1) نهج‌البلاغه، خطبه 93.

(2) همان، نامه 35.

(3) همان، خطبه 32.

شلمچه جایی که ....

شلمچه جایی که ...

شلمچه

اینجا مقدس است،مقدس مقدس.

اینجا زیارتگاه فرشته ها و ملائک است "فاخلع نعلیک انک بالوادالمقدس طوی".

باید یواش یواش قدم برداری تا خواب شهدا را برهم نزنی .

باید نرم و آهسته راه بروی تا چینی نازک تنهاییشان ترک برندارد.

مواظب تاول ها باش که دهن باز نکنند.

اینجا باید چراغ تکلیفت را روشن کنی.

ای کاش می شد به عمق این خاک کوچ کرد، تا رازهای سر به مهر و ناشنوده را دانست و فهمید.

می خواهم از برهوت حرف بگذرم و خلوت شهدا و بزم عارفانه شان را بهم بزنم. چشم هایت را ببند و با من همسفر شو.

اینجا منتهی الیه غرب خرمشهر است. گفتم خرمشهر،یادم آمد که صدام می خواست اسم خرمشهر را محمره یا معمره بگذارد و اهواز را می خواست با"هاء" حوض بنویسد،الاحواز و خوزستان را عربستان، و سوسنگرد را خفاجیه بنامد او می خواست واحد پول خوزستان را تبدیل به دینار کند،ولی نتوانست.

خوش آمدی! اما با وضو!-اذن دخول بخوان! بإذن الله وبإذن رسوله (ص)– و….

شلمچه

سلام به غروب غم انگیز و معنا دار شلمچه .

سلام به غروب خونبار شلمچه.

سلام بر شلمچه که از پاره های دل رهبر رنگین است.

زپاره های دل من،شلمچه رنگین است               سخن چو بلبل از آن عاشقانه می سازم

“سلام بر شهدا و بدن های مطهرشان که همدمی جز نسیم صحرا و پناهی جز مادرشان فاطمه زهرا (س) ندارند.”

سلام بر حاج ابراهیم همت که سید ابراهیم جبودی فرمانده لشکر هفت پیاده ابرهه را زمین گیر کرد.

سلام به حاج حسین خرازی که در برابر جنود کفر(که در رأس آن ماهر عبدالرشید بود)ایستاد. شلمچه یعنی به گور بردن آرزوی امروز امیدیه ،فردا اهواز،ماهر عبدالرشید.

شلمچه یعنی قطعه ای از بهشت.

شلمچه یعنی بوی سیب و قتلگاه حاج حسین خرازی،حاج حسینی که ثابت کرد یک دست هم صدا دارد.

شلمچه یعنی شدیدترین ضد حمله ها از صبح تا بعداز ظهر یکریز و پی در پی،بی وقفه و بدون مهلت.

شلمچه یعنی حاج احمد متوسلیان جاویدالاثر نه مفقودالاثر،یعنی زخمی شدن صدها پرستو.

شلمچه یعنی حضور با شکوه دلگرم کننده حاج ابراهیم همت در خط و هدایت عملیات.

شلمچه یعنی تیپ 24مکانیزه عراق به فرماندهی سرتیپ محمد رشید صدیق به همراه معاونش فیصل و یگانش که اسیر شدند.

شلمچه یعنی غلامحسین افشردی یا همان حسن باقری یعنی تالی تلو اسامه بن زید جوان.

شلمچه یعنی مقاومت روز شانزدهم و هجدهم جندالله در منطقه که باعث شد از ساعت 12شب،لشکر6 مکانیزه  و زرهی از منطقه جفیر،کرخه نور و نزدیکی های اهواز به سرعت عقب نشینی کنند.

شلمچه یعنی عملیات بیت المقدس ،”کربلای 3 در دی ماه 1365،”.

شلمچه یعنی سید صمد حسینی که بعد از 13 سال سرش سالم پیداشد.

شلمچه یعنی :سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت .یعنی دشمن متکی به سلاح و ما،متکی به ایمان .

شلمچه یعنی پله پله تاخدا .

شلمچه یعنی پابه پای مرگ و شانه به شانه عزرائیل.

شلمچه یعنی جان را کف دست گذاشتن و تقدیم دوست کردن.

شلمچه یعنی معبر تا کربلا ،راه قدس ،آزادی فلسطین و فتح ارزشها.

شلمچه یعنی گریه صاحب الزمان و پرپرشدن گلهای آفتاب گردان.

شلمچه یعنی ذبح شدن نازدانه های پسر فاطمه و تشییع جنازه خورشیدها و ستاره ها یعنی دو نیم شدن فرق ماه.

شلمچه یعنی زمین تا دندان مسلح یعنی بوی مرگ و سیر در ملکوت.

شلمچه یعنی هبوط به اعماق زمین و صعود به ملکوت واعلی علیین.

شلمچه یعنی یک قدم تاخدا.

شلمچه یعنی شلمچه،شلمچه تعریف کردنی نیست باید بودی و می دیدی،می دیدی که چگونه از آسمان شاباش سرخ می ریخت و پرستوها و کبوترها بی سر می رقصیدند.

شلمچه یعنی شلمچه،شلمچه تعریف کردنی نیست باید بودی و می دیدی،می دیدی که چگونه از آسمان شاباش سرخ می ریخت و پرستوها و کبوترها بی سر می رقصیدند.

شلمچه یعنی! نه ،نگویم بهتر است.ای کاش شلمچه خودش ،خودش را معرفی می کرد.

شلمچه که گم نشده ،ما گم شده ایم شلمچه باید ما را معرفی کند.

ای شهداء! اجازه می دهید از برهوت حرف بگذرم و راحت تر حرف بزنم.

بغض کالی راه گلویم را بسته-”هم می شود گریه کنم هم نمی شود”-،غمی به سنگینی یک کوه روی دلم نشسته و پا نمی شود.می خواهم احساسم را عوض کنم.دوست دارم استحاله شوم.

شهداء! من آدم به درد نخوری هستم،سالهاست بدون گواهینامه ی عبودیت و زندگی، زندگی کرده ام،بارها جریمه شده ام،به خاطر اشتباهات کلی و جزئی.

بارها تصادم کرده ام.

بارها تصمیم گرفته ام به شما برسم ولی “همیشه برای رسیدن به شما زود،دیر می شود.”.

روبروی شما ایستاده ام و باخودم حرف می زنم، خودی که شکل دیگری شده.

اشک در چشم هایم موج می زند و می رقصد روی گونه هایم.

شهداء من رمانتیک حرف نمی زنم،کمکم کنید عادت کنم،عادت نکنم.

ای شهداء اگر من شما را زودتر پیدا کردم شما مال من می شوید و اگر شما من را پیدا کردید من مال شما می شوم،به هر صورت فرقی نمی کند چه شما مرا پیدا کنید چه من شما را،مال هم می شویم. ولی خدا کند شما مرا پیدا کنید.

شهداء خدا هوایتان را داشت،شما در حیاط خلوت خدا قدم زدید تا خدا توجه اش جلب شد.

از همه خوشبوتر بودید و خدا شما را چید”طوبی لکم”.

کمکم کنید تا اجازه ندهم غریبه ها به خلوت باشکوهم هجوم بیاورند.

و لحظه های سبزم را رنگ کنند،زرد ،سیاه،کبود….. .

“راستی جایی که حضور روشن خدا نباشد دوست داشتن معنی ندارد”.

این روزها به نحو عجیبی مکدرم- “چتری به دست ابرها بدهید تا باران گریه ام خیسشان نکند”- من هوای باریدن دارم.”حس می کنم،شکستنی شده ام”.

من با “اودن” و”دورکیم” مخالفم.

اینقدر موتور زندگی ام جوش آورده و داغ کرده که حس می کنم باید قدری استراحت کنم تا این موتور از کار نیفتد.

من یادم نبود که جاده زندگی لغزنده و یخبندان است نه زنجیر چرخ و نه لوازم ایمنی را با خود آورده ام و نه وسائل ضروری،من همیشه با سرعت غیرمجاز حرکت کرده ام.

فراموش کردم که زندگی اتوبان نیست . توجه به گردنه ها و فراز و نشیب ها و گردش به چپ و راست نکردم.

شهداء!من منتظرم کمکم کنید،”تمام دست ها برای شمارش این انتظار کم است”.

زندگی برایم صفحه شطرنجی است که مرا مات کرده.

کمکم کنید از اول بازی کنم -من قانون بازی را نمی دانستم- برای همین بازنده شدم.

راستی! مگر تمام آدم های بزرگ “مثل شما “که در تاریخ بشریت تحول و تغییر ایجاد کردند فرشته بودند؟

چرا من نتوانم ،در خودم تحول ایجاد کنم؟!

من به شهید محمد علی رجایی ایمان دارم که گفت: “همه اش نباید دیگران سرنوشت باشند و تو سرنوشت آنها را بخوانی ،حالا یکبار هم تو سرنوشت درست کن و بگذار دیگران بخوانند.”

شهداء!کمکم کنید تا سرنوشت درست کنم.

کمکم کنید تا پیله های غرور ،خودخواهی ،غفلت و منیت را پاره کنم و پرواز کنم.

کمکم کنید تا بقول بچه های جنگ (شب عملیات) نور بالا بزنم.

کمکم کنید تا از پل هوی و هوس سربلند بگذرم.

کمکم کنید تا از مرداب گناه رهایی یابم.

وعده دیدار من و شما ملکوت.

 

منبع: کتاب سفر به سرزمین نور، نوشته بهزاد پودات

برکات زیارت شهدا

برکات زیارت شهدا

برای گفتن حرفم راه دوری  نمی روم . از همین جمعه شروع می کنم ، همین جمعه که کوه می روی . یا نه! ،از طول هفته که دورن شهر عبور و مرور می کردی تا با عجله به محل کار یا دانشگاهت برسی.

در شلوغی شهر ، کنار همین ترافیک سنگین ، در حضور همین روز مرگی ها ، نزدیک خانه ات ، محل کارت و یا داخل دانشگاهت حتی اگر چشم سرت را هم باز کنی کفایت می کند تا ستاره بارانی ،از قبور شهدای گمنام جلوی دیدگانت به تلالو بنشیند .

قبور شهدای گمنام - امامزاده اسماعیل

خیلی از ما حتی روزانه از کنار این منابع رحمت الهی گذر می کنیم ولی یا بی توجهیم ، یا صلواتی نثار روان پاکشان می کنیم و یا با دلسوزی ، که این ها جوانیشان و آرزوهایشان را گذاشتند و اکنون دستشان از دنیا کوتاه است و ما بهره مند از نعمت های دنیا ، فاتحه ای می خوانیم.

و چه خوش گفت سید شهیدان اهل قلم "پندار ما این است که ما مانده ایم و شهدا رفته اند ، اما حقیقت آن است که زمان ما را با خود برده است و شهدا مانده اند".

آیا تا به حال به آثار و برکات حضور این قبور نورانی در میان روزمرگی خود اندیشیده ایم ؟

اصلا چرا باید بر سر مزار شهدا رفت ؟ فقط برای آن که به یادشان باشیم ؟

برای آنکه بگوییم ما درک می کنیم ،شما برای راحتی ما رفته اید؟ برای آزادی وطن رفته اید؟

این ها درست ، ولی زیارت قبور شهدا بیشتر از اینکه تسلی خاطر باشد فواید زیادی برای خودمان دارد . برای درک این فواید ،تمسک به مکتب اهل بیت علیهم السلام و بهره مندی از سخنان ایشان هر چند کم ،بهترین یاری دهنده ی ما خواهد بود .  

برای خدا به دیدن اهل طاعت او بروید و هدایت را از اهل ولایت او بگیرید - امام علی علیه السلام

اهل بیت و زیارت قبور شهدا :

• زیارت قبر پیامبر خدا (ص) و زیارت قبر شهیدان و زیارت قبر امام حسین (ع) برابر است با یک حج مقبول همراه رسول خدا (ص) - امام صادق علیه السلام / وسائل الشیعة، ج 10، ص 278

• در مورد سیره رسول خد(صلى الله علیه وآله) در زیارت قبور شهدا، طلحة بن عبدالله نقل کرده است:

«همراه پیامبرخد(صلى الله علیه وآله) از شهر خارج شدیم، وقتى که به مزار شهدا رسیدیم، آن حضرت فرمود: این قبور آرامگاه برادران ماست و بعد به زیارت شهدا مشغول شد.»  - بیهقى، سنن کبرى، ج5 ، ص249

• «حضرت فاطمه(علیها السلام) پس از وفات پیامبر، هفتاد و پنج روز بیشر زنده نبود و در این مدت، خندان و خوشحال دیده نشد. هر هفته، روزهاى شنبه، دوشنبه و پنجشنبه به زیارت قبر شهیدان اُحد مى آمد. سپس قبر عمویش حمزه را زیارت مى کرد و در آنجا نماز مى خواند و اشک می ریخت. و برایش رحمت مى طلبید و از خدا براى او آمرزش مى خواست.» -امام صادق علیه السلام / وسائل الشیعه، ج 10، ص 279 ، کافى، ج6، ص561

• هر کس که نتواند به زیارت قبر ما (امامان) بیاید، پس قبر برادران صالح و شایسته ما را زیارت کند. - امام صادق علیه السلام  / بحار الانوار، ج 74، ص .311

• برای خدا به دیدن اهل طاعت او بروید و هدایت را از اهل ولایت او بگیرید - امام علی علیه السلام  / غرر الحکم، ح 1، ص 5491

• با توجه به آنکه شهیدان جزو شیعیان صالح خداوند محسوب می شوند، حضرت امام کاظم علیه السلام می فرمایند:

کسی که نمی تواند به زیارت ما اهل بیت بیاید پس به زیارت قبور شیعیان صالح ما برود که در این صورت ثواب زیارت ما به او تعلق می گیرد. - محمد حسین الحسینی الجلالی ،مزارات اهل البیت و تاریخ ها،ص 15

• ... سوگند به آنکه جانم در دست اوست هیچ کس بر شهدا سلام نمی کند مگر اینکه شهیدان سلام آنان را پاسخ می دهند.  - حضرت رسول اکرم صلوات الله علیه و آله  / مکی قاسم البغدادی، تأصیل لا استئصال،ج4،ص80

و...

در مقام زیارت شهدا ، این هایی که پیامبر اسلام برادر خود خطابشان می کند کافی است با استناد به سخن گوهربار ختم رسل بگوییم : اگر دل های خود را معطر به یاد شهدا می کنیم و سلامی روانه ی آستان آن بزرگواران کردیم ، بدانیم که این از بزرگترین عنایات شهدا است . در واقع قبل از اینکه ما به یاد آن ها باشیم ، آنان یادی از ما کرده اند که ما در جواب سلامشان می گوییم

السلام علیکم ایها الشهداء و رحمة الله و برکاتة

عملیات کربلای 5 به روایت تصویر

  • عملیات کربلای 5 به روایت تصویر
     
  • عملیات کربلای 5 به روایت تصویر
     
  • عملیات کربلای 5 به روایت تصویر
     
  • عملیات کربلای 5 به روایت تصویر
  •  
  •  عملیات کربلای 5 به روایت تصویر
  • عملیات کربلای 5 به روایت تصویر
     
  • عملیات کربلای 5 به روایت تصویر
     
  • عملیات کربلای 5 به روایت تصویر
     
  • عملیات کربلای 5 به روایت تصویر
     
  • عملیات کربلای 5 به روایت تصویر 
  • عملیات کربلای 5 به روایت تصویر
     
  • عملیات کربلای 5 به روایت تصویر
     
  • عملیات کربلای 5 به روایت تصویر
     
  • عملیات کربلای 5 به روایت تصویر
     
  • عملیات کربلای 5 به روایت تصویر
     
  • عملیات کربلای 5 به روایت تصویر 

منابع :

خبرگزاری فارس

مقدمه

مقدمه

سنگینی شرایط دشوار پس از عملیات کربلای 4 ضرورت انجام عملیات دیگری را ایجاب می کرد. عملیاتی که پیروزی آن تضمین شده باشد و ضمنا از جنبه نظامی و سیاسی بسیار ارزشمند باشد تا آثار نامطلوب عدم فتح کربلای 4 را جبران نماید.
ارزشمند ترین منطقه موجود شلمچه بود که دشمن در آن مستحکم ترین مواضع و موانع را داشت، به طوری که عبور از آن ها غیر ممکن می نمود و با توجه به اصول نظامی شناخته شده و محاسبات کمی، ضریب موفقیت بسیار ناچیز بود و بالطبع تضمین پیروزی از سوی فرماندهان عملیات را غیر ممکن می ساخت؛ لیکن ضرورت غیر قابل انکار ادامه جنگ در آن موقعیت و لزوم تسریع در تصمیم گیری پس از عملیات کربلای 4 سبب گردید که صرفا برای انجام تکلیف و با امید به نصرت الهی، تمامی نیروهای خودی اعم از رزمنده و فرمانده برای عملیات بزرگ کربلای 5 آماده شوند.

هنگام انتخاب منطقه عملیات کربلای 5، آنچه اوضاع را پیچیده تر می کرد، این بود که:
  1. تنها انجام یک عملیات نمی توانست موثر باشد.
  2. به علاوه عملیات باید با پیروزی توام باشد.
  3. هم چنین سرعت عمل نیز نقش تعیین کننده ای در این عملیات داشت.
دشمن با توجه به اهمیت منطقه، زمین شرق بصره را مسلح به انواع موانع و استحکامات کرده بود و با رها کردن آب در منطقه، انجام هرگونه عملیاتی را غیر ممکن ساخته و فضای امنی را برای خود به وجود آورده بود تا بتواند حرکت هر نیروی مهاجم را قبل از دستیابی به خط اول خود سرکوب کند.

اولین خط دفاعی دشمن دژی بود که در یک سمت آن سنگرهای بتونی برای استراحت نیرو و در سمت مقابل، سنگرهای دیده بانی و تیربار با مهمات آماده و سنگرهای تانک احداث شده بود. این دژ، دشمن را از موقعیت ممتازی برای اشراف و تسلط کامل بر منطقه برخوردار می کرد. در پشت خط اول چند موضع هلالی شکل احداث، که قطر هر یک به 300 الی 400 متر و ارتفاع آن به 5 تا 6 متر می رسید.

در پشت مواقع هلالی، برای تردد و استقرار تانک، جاده ساخته شده بود و به این وسیله تانک می توانست با استقرار روی مواضع مشخص شده، کل منطقه درگیری را زیر پوشش گلوله مستقیم و تیربار قرار دهد.

دومین خط دشمن به فاصله صد متر از خط اول و به موازات آن احداث، و سیل بندی بود به عرض 205 و ارتفاع 4 متر که دارای موضع پیاده، کانال مواصلاتی و مواضع تانک بود. این سیل بند از جنوب جاده شروع می شد و به سمت اروند ادامه داشت.

سومین خط دشمن، خاکریزی بود به موازات خط دوم و دارای مواضع پیاده و تانک که در جلوی آن کانال َمتروکه ای به عرض 4 و عمق 2 متر احداث شده بود. چهارمین رده دشمن در پشت نهر دوعیجی قرار داشت و شامل نهر، دژ و چندین موضع هلالی پی در پی، که بر توانایی دشمن برای مقابله و دفاع می افزود.

پنجمین رده دشمن در پشت نهر جاسم قرار داشت. ضمن آن که در حد فاصل خط چهارم و پنجم، قرارگاه دشمن، خصوصا قرارگاه تاکتیکی سپاه سوم (مقر فرماندهی لشکر11)، دارای مواضع مستحکمی بود و پدافند مستقل داشت. پس از خط جاسم تا کانال زوجی، مرکز توپخانه، لجستیک و عقبه لشکر 11 قرار گرفته بود و رده ششم و هفتم دشمن شامل کانال زوجی و مثلثی های غرب کانال زوجی بود. در منطقه شلمچه، دشمن زمین را به شکل پنج ضلعی درآورده بود. که از استحکامات بسیار پیچیده ای بر خوردار بود.

اهداف عملیات

منطقه شلمچه به لحاظ اهمیت سیاسی و نظامی آن، به عنوان یکی از معابر وصولی شهر بصره، همواره در زمره اهداف قوای نظامی جمهوری اسلامی ایران قرار داشت. در صورت تسلط بر این منطقه، جمهوری اسلامی می توانست برتری خود در جنگ را به اثبات برساند.

منطقه عملیات

منطقه عملیاتی شلمچه که در جنوب شرقی شهر مهم بصره قرار گرفته و تقریبا نزدیک ترین محور وصولی به این شهر به شمار می آید، به مناطق و محورهای زیر محدود می باشد:
  • از شمال، به آب گرفتگی جنوب زید.
  • از شرق، به دژ مرزی ایران و عراق.
  • از جنوب، به رودخانه اروند و اروند صغیر.
  • از غرب، به کانال زوجی و شهرهای تنومه و الحارثه.
این منطقه از تعداد زیادی نهر، کانال، خاکریز، جاده و .... تشکیل شده است که همه آن ها در بخش شمالی اروند قرار دارند. هم چنین، آب گرفتگیهای متعددی در این منطقه وجود دارند که از سوی ارتش عراق به عنوان موانعی در مقابل هر گونه نفوذ قوای جمهوری اسلامی ایجاد شده اند.

استعداد دشمن

منطقه عملیاتی در حوزه پدافندی سپاه سوم عراق بود و سه لشکر 11 پیاده، 5 مکانیزه و 3 زرهی در این منطقه مستقر بودند.

با شروع عملیات، تعداد دیگری از لشکرهای عراق به تدریج در منطقه عملیاتی حضور یافتند. این لشکرها عبارت بودند از:

الف – پیاده:
: لشکرهای 2، 4، 7، 8، 22، 32، 14، 15، 25، 18، 30، 29، 27، 28، 33، 20 و 35
ب – زرهی:
: لشکر های 6، 10 و 12.
ج – مکانیزه:
: لشکر 1.
د – گارد ریاست جمهوری:
: لشکرهای 1، 2، 3 و6.
در ذیل، تمام یگان هایی که به منطقه کربلای 5 اعزام شدند، بر حسب تیپ آورده شده است:

الف – پیاده:
: تیپ های 36، 4، 5، 29، 18، 19، 38، 39، 23، 22، 28، 45، 47، 48، 14، 44، 71، 72، 74، 75، 76، 78، 79، 81، 82، 83، 84، 88، 90، 91، 93، 94، 95، 96، 101، 102، 103، 105، 106، 107، 109، 111، 112، 113، 114، 116، 117، 118، 119، 120، 238، 412، 413، 417، 418، 421، 422، 423، 426، 428، 429، 430، 431، 435، 436، 437، 438، 439، 442، 443، 501 ، 502، 506، 603 ، 604، 605، 701، 702، 703، 704، 707، 801 و 805.
ب – زرهی:
: تیپ های 34، 6، 12، 26، 30، 16، 17، 42، 37 و50 و گردان تانک لشکر 11 پیاده.
ج – مکانیزه:
: تیپ های 27، 8، 20، 15، 25، 24 و 46.
د – گارد ریاست جمهوری:
: تیپ های 4، 5، 6، 7، 8، 16، 17 پیاده، 2 و 10 زرهی، 3 نیروی مخصوص و 11 کماندو.
هـ – نیروهای مخصوص:
: تیپ های 65، 66 و 68.
و – کماندو:
: تیپ های 1، 2 و 3 ستاد کل، هفت تیپ کماندویی از سپاه های هفت گانه و پنج گردان مستقل کماندو.
ز – توپخانه:
: 46 گردان.

قوای خودی

براساس موجودی 200 گردان نیرو، نحوه رزم به شکل زیر طراحی شد:
:قرارگاه خاتم الانبیاءصلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم به عنوان قرارگاه مرکزی.
قرارگاه کربلا تحت فرماندهی قرارگاه خاتم الانبیاء صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم هدایت نیروهای زیر را به عهده داشت:
  • لشکر 25 کربلا.
  • لشکر 41 ثارالله علیه‌السلام.
  • لشکر 31 عاشورا.
  • تیپ مستقل 33 المهدی (عج).
  • تیپ مستقل 18 الغدیر.
  • تیپ مستقل 48 فتح.
قرارگاه نجف تحت فرماندهی قرارگاه خاتم الانبیاءصلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم هدایت نیروهای زیر را بر عهده داشت:
قرارگاه قدس تحت فرماندهی قرارگاه خاتم الانبیاءصلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم هدایت نیروهای زیر را بر عهده داشت:
  • لشکر 27 محمد رسول الله صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم.
  • لشکر 7 ولی عصر (عج).
  • لشکر 8 نجف اشرف.
  • لشکر 14 امام حسین علیه‌السلام.
  • لشکر 32 انصارالحسین علیه‌السلام.
  • تیپ مستقل 44 قمربنی هاشم علیه‌السلام.
هم چنین، گردان مستقل 38 زرهی ذوالفقار، تیپ 20 زرهی رمضان و تیپ توپخانه 15 خرداد تحت امر قرارگاه خاتم الانبیاء صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم بودند. در مجموع، 24 گردان توپخانه، آماده آتش وجود داشت.

در جریان عملیات نیز قرارگاه عملیاتی نوح و تیپ های مستقل 110 خاتم الانبیاءصلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم و 22 بدر به نیروهای عمل کننده ملحق شدند.

شرح عملیات

در آستانه شروع عملیات، با توجه به محدودیت زمان، آخرین اقدامات شامل جابه جایی و نقل و انتقال نیروها و امکانات، تکمیل بحث مانور عملیات و غیره انجام گرفت و نیروهای زرهی و توپخانه نسبت به ماموریت اصلی و گروه های مواصلاتی برای اجرای آتش و مانور توجیه شدند.

و با توجه به تجارب عملیات کربلای 4، ابهام نسبت به میزان هوشیاری دشمن موجب شده بود که کلیه تحرکات دشمن تا قبل از آغاز درگیری کنترل شود. اجرای آتش کاتیوشا در داخل حوضچه لشکر 41 ثارالله و خسارت های وارده، به میزان حساسیت ها افزود. از سوی دیگر، افزایش تردد خودروهای دشمن به سمت منطقه فاو، این تصور را تقویت کرد که دشمن قصد حمله به فاو را دارد. اما هم چنان نسبت به میزان هوشیاری دشمن در منطقه شلمچه ابهام و تردید وجود داشت و هیچ گونه نتیجه مشخصی ارایه نمی شد. در این حالت، نیروها در انتظار صدور فرمان حمله از سوی فرماندهی کل در شرق بصره بودند. با توجه به نور مهتاب، ساعت شروع حمله، 2 بامداد روز 19/10/1365 تعیین شده بود. اما نظر به محدودیت زمان برای شکستن خط و پاکسازی و تثبیت آن، مقرر شد که نیروها با استفاده از نور مهتاب حرکت کنند و در پشت مواضع دشمن در انتظار صدور فرمان حمله بمانند.

پس از نیمه شب، که نور مهتاب منطقه را روشن کرده بود، درگیری در برخی محورها آغاز شد. که این خود بر نگرانی مبنی بر هوشیاری دشمن افزود: با این که تا غروب نور مهتاب هنوز زمان زیادی باقی مانده بود، از سوی فرمانده صحنه نبرد، سردار سرلشکر محسن رضایی، در ساعت 1:35 بامداد فرمان حمله با رمز مقدس یا زهراسلام‌الله‌علیه صادر شد و بدین ترتیب برادران بسیجی و سپاهی یورش خود را به عظیم ترین و پیچیده ترین استحکامات دشمن در شرق بصره آغاز کردند. خبرهای واصله به قرارگاه کربلا حاکی از پیشروی در محورهای مختلف و شکسته شدن خط دشمن بود، از این رو اطمینان به غافلگیری دشمن به وجود آمد و ابهامات مبنی بر عدم امکان شکسته شدن خطوط دشمن نیز بر طرف شد.

پس از اطمینان عبور از خط، تلاش برای پاکسازی، الحاق و تثبیت آغاز شد. و چون الحاق لشکر 25 کربلا به لشکر 31 عاشورا نقش تعیین کننده ای در تصرف پوزه کانال پرورش ماهی و باز شدن عقبه خشکی نیروهای عبور کننده از کانال داشت، مورد تایید قرار گرفت.

هم چنین الحاق لشکر 19 فجر و لشکر 31 عاشورا در منطقه 5 ضلعی نیز حایز اهمیت بود و ضمن این که ضرورت پاکسازی قرارگاه تیپ دشمن در منطقه 5 ضلعی، همواره به یگان های عمل کننده در منطقه گوشزد می شد. در واقع الحاق یگان های محور 5 ضلعی و محور کانال ماهی و نیز شکستن مقاومت دشمن در قرارگاه فرماندهی تیپ در 5 ضلعی، دو مساله اساسی بود که فرماندهی قرارگاه کربلا می بایست تدابیر لازم را برای انجام آن اتخاذ می کرد. علاوه بر آن ، منطقه جناح راست عملیات نیز بایستی تثبیت می شد.

دشمن پس از عملیات کربلای 4، براساس این تحلیل که ایران فعلا قادر به عملیات نیست، توجه خود را به بازپس گیری فاو معطوف کرده بود.

عراقی ها می پنداشتند، ایران در برابر یک تهاجم سنگین در منطقه فاو قادر به مقاومت نیست و تلاش های گسترده دشمن، به ویژه جابه جایی و انتقال نیرو و توپخانه به فاو، تماما حاکی از آمادگی دشمن برای حمله به منطقه فاو بود. اما انجام عملیات در منطقه کربلای 5، آن هم در مقیاس گسترده ، موجب گردید عملیات در فاو منتفی و نیرو و امکانات دشمن به منطقه شرق بصره اعزام شود. در واقع دشمن ضمن غافل گیر شدن نسبت به عملیات شرق بصره از نظر زمان و مکان در مورد تاکتیک ویژه عملیات که عمدتا معطوف به عبور از منطقه آب گرفتگی و کانال پرورش ماهی و حرکت از شمال به جنوب در پشت مواضعش بود، غافلگیر شد.

مرحله اول عملیات

محور های اصلی تلاش های قرارگاه کربلا، شامل خروج از 5 ضلعی، تثبیت سرپل غرب کانال پرورش ماهی و باز کردن جاده شلمچه بود. هدف از این تلاش ها تصرف منطقه مورد نظر، تامین جای پا و فراهم کردن شرایط برای تثبیت منطقه و هم چنین تحویل خط به قرارگاه های قدس و نجف اشرف بود. تدبیر قرارگاه این بود که جناح راست منطقه عملیات توسط تیپ 18 الغدیر و لشکر 33 المهدی(عج) تثبیت شود و سرپل غرب کانال پرورش ماهی با الحاق لشکر 41 ثارالله به لشکر 25 کربلا تامین گردد. هم چنین برای خروج از 5 ضلعی، علاوه بر تلاش برای پاکسازی مقر تیپ دشمن درمنطقه و الحاق لشکر 19 فجر به 31 عاشورا، نسبت به الحاق لشکر 31 به لشکر 25 در مثلثی پوزه کانال پرورش ماهی، نیز تاکید می شد، زیرا علاوه بر باز شدن عقبه خشکی نیروهای غرب کانال پرورش ماهی، شرایط را برای پیشروی در عمق، توسط قرارگاه قدس، با تامین جناح راست این قرارگاه، فراهم نماید. هم چنین باز کردن جاده شلمچه توسط لشکر 10 سید الشهدا علیه‌السلام – که شرایط را برای عبور دو قرارگاه قدس و نجف فراهم می کرد – از سوی فرماندهی عملیات دنبال می شد. فشارهای دشمن ابتدا معطوف به باز پس گیری منطقه سرپل غرب کانال پرورش ماهی با تاکید به جناح راست منطقه عملیات و به منطقه سرپل بود. مقاومت قرارگاه تیپ دشمن در منطقه 5 ضلعی و مقابله با الحاق لشکرهای 31 عاشورا و 25 کربلا در پوزه کانال پرورش ماهی نیز بدین منظور انجام می گرفت که با ایجاد تاخیر در این الحاق بتواند با پاکسازی منطقه سرپل و عقب راندن نیروهای خودی از این منطقه، گسترش عملیات را مهار کند.

مرحله دوم عملیات

بعد از گذشت 24 ساعت از آغاز حمله، با وارد کردن قرارگاه قدس و نجف به صحنه نبرد، عملیات شدت گرفت. هدف تشدید فشار بردشمن برای بازشدن جاده شلمچه و گسترش عملیات بود. در مرحله دوم، دشمن کاملا هوشیار بود و نیروهای خودی نیز طی 24 ساعت درگیری مداوم خسته به نظر می رسیدند. به همین دلیل، اهداف مورد نظر تامین نشد. هم چنین افزایش فشار دشمن در روز دوم و ناکامی در مرحله دوم، موجب گردید تا نسبت به پشتیبانی عملیات توسط نیروی هوایی و هوانیروز اقدام شود. ادامه مقاومت در غرب کانال پرورش ماهی و تلاش برای خروج از 5 ضلعی و باز شدن جاده شلمچه ، هم چنان در تدبیر و تداوم عملیات مورد نظر بود.

در این شرایط، فشار دشمن در غرب کانال پرورش ماهی به شدت افزایش یافت، که با عقب راندن نیروهای ایران از منطقه سرپل مانع توسعه و تأمین عملیات گردید.

از روز دوم عملیات، با انتقال امکانات و نیروهای دشمن از منطقه فاو، فشار عراقی ها روی عقبه نیروهای ایرانی با افزایش بمباران تشدید شد، به گونه ای که پیوسته از سوی قرارگاه خاتم الانبیاءصلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم نسبت به تامین پدافند منطقه، پیگیری و تلاش می شد. تشدید فشارهای دشمن و عدم پیشروی به سمت اهداف مورد نظر، کلیه دستاوردهای مرحله اول عملیات نیز در معرض تهدید قرار گرفت و شب سوم، عملیات در شرایط سرنوشت سازی قرار گرفت.

شرایط ویژه الحاق لشکر 25 کربلا و لشکر 27 محمد رسول الله صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم در غرب کانال پرورش ماهی، این امیدواری را به وجود آورد که با توجه به موفقیت یگان های یاد شده در غرب کانال، سرپل در برابر فشارهای دشمن تثبیت شود.

باز شدن جاده شلمچه و فراهم شدن زمینه ورود قرارگاه قدس و نجف به منطقه، به ویژه پیشروی لشکر 8 نجف و لشکر 14 امام حسین علیه‌السلام از قرارگاه قدس نیز این مکان را به وجود آورد که با توسعه وضعیت از تمرکز فشار دشمن در برخی محورها، از جمله در منطقه سرپل غرب کانال ماهی کاسته شود.

پیشروی در منطقه قرارگاه نجف گرچه با کندی صورت گرفت، اما این امکان را به وجود آورد که با پیشروی تدریجی در منطقه جنوب عملیات، جناح چپ قرارگاه قدس تامین شود. هم چنین جناح راست منطقه عملیات توسط قرارگاه کربلا تثبیت گردد و چنین تدبیر شد که با اقدامات مهندسی از هر گونه پیشروی دشمن جلوگیری شود تا عقبه یگان های مستقر در غرب کانال از هر گونه تهدید در امان باشند .

در شب چهارم، مجدداً به منظور تکمیل اهداف عملیات، همان مانور دنبال شد و با توجه به وضعیت کلی عملیات، تلاش اصلی بر روی قرارگاه های قدس و نجف متمرکز گردید. ورود لشکر 5 نصر به جزیره بوارین و در هم شکستن استحکامات دشمن، بخشی از موفقیت های حاصله بود.

طی درگیری های شب و روز پنجم، گر چه اهداف مورد نظر کاملا تحقق نیافت، لیکن ناتوانی دشمن از عقب راندن نیروهای اسلام از منطقه سرپل غرب کانال و ممانعت از پیشروی در جاده شلمچه، نشانه ای از امیدواری نسبت به تثبیت منطقه بود.

پیچیدگی زمین، وجود موانع طبیعی، مقاومت دشمن و سایر عوامل موجب شد تا پیشروی در محورهای مختلف با کندی انجام گیرد، از این رو در تدبیر کلی عملیات تاکید بر اقدامات مهندسی، به منظور تثبیت منطقه و هم چنین استفاده از آتش برای در هم کوبیدن مقاومت دشمن، مورد توجه قرار گرفت.

طی شب و روز ششم و هفتم علاوه بر پیشروی در برخی محورها، تلاش قابل ملاحظه ای نسبت به دفع حملات دشمن در غرب کانال پرورش ماهی انجام گرفت. تشدید فشار دشمن و خبرهای واصله برگزاری جلسه فرماندهان دشمن، این احتمال را تقویت کرد که دشمن در آستانه تصمیم گیری اساسی می باشد. در واقع تلاش های دشمن طی چند روز و ناکامی در عقب راندن مدافعان ایران اسلامی و یا متوقف نمودن آن ها؛ نشانه ناتوانی دشمن ارزیابی می شد در چنین شرایطی رژیم عراق می بایست با توجه به ارزش سیاسی – نظامی زمین منطقه، نسبت به بازپس گیری آن تلاش، و تلفات انبوهی را متحمل شود و یا این که حفظ نیرو را بر حفظ زمین ترجیح دهد عقب نشینی کند.

سرانجام پس از هشت شبانه روز نبرد در منطقه شرق نهر جاسم، دشمن به خاطر حفظ نیروهایش از منطقه شرق نهر جاسم عقب نشینی کرد.

ضرورت تعقیب دشمن و پیشروی در عمق منطقه شرق بصره، تداوم عملیات را به عنوان یک اصل اساسی مورد تاکید قرار می داد. ادامه فشار نظامی بر عراق می توانست بر دست آوردهای عملیات و کسب امتیاز و پیروزی سیاسی جمهوری اسلامی در جنگ بیافزاید. اما با عنایت به درگیری طولانی با دشمن و عدم تامین امکانات و تجهیزات مورد نیاز برای ادامه عملیات از یک سو و ع

پایان نامه ای که با خون امضا شد

پایان نامه ای که با خون امضا شد

نام: حسین بیدُخ

تاریخ ولادت: 1342

تاریخ شهادت: 2/1/1361

محل شهادت: تپه چشمه (عملیات فتح المبین)

محل خاکسپاری: شهید آباد دزفول

 

باز هم دوباره سرنوشت حکم به این داده که ما باید همه سختیها و دردها را … پذیرا شویم تا فردای خویش را خود تأمین کنیم. مهم نیست. برای نپذیرفتن زور درد را می پذیریم. بگذار برادرانمان، عیدیان ها ، قاسم زاده ها ، شوشی ها ، شهید شوند ، پاره شوند ، اما ما را تحمل پذیرش ظلم نیست. مهم نیست چقدر درد می کشیم ، سختی ها را پذیرا می شویم.

مهم ، مهمتر دیگری است بنام اسلام. ما را تحمل این نیست که پای هیچ مزدوری به خاکمان رسد و دست هیچ مزدوی به ناموسمان. سال ها صبر کردیم تا 22 بهمن را به چشم دیدیم.کی حاضر است حال به خاطر چندین ماه و یا به فرض سال دوباره به چاه بزرگتری افتید. ما وارثان خط سرخ تشیع ایم. پیروان پاک علییم. جانبازان محمدیم. همرهان خمینی ایم و وارثان خطی سرخ از خون بر صفحه خونبار تاریخیم.

ابوذر، میثم تمار، عمار، بلال ، اینان همرهان ما ، همدردان ما ، هم کیشان ما ، وهم کاسه های ما هستند. ما در زمانی و آنها در جایی. آنان نه گفتند و ما را جز نه گفتن چاره ای نیست. دیگر حاضر نیستیم دست را به علامت تسلیم بالا بریم. سالها بردیم ، حالا دیگر نه.

دین ما ، راه ما با نه آغاز شد ، و ما نیز راهمان و دینمان با نه شروع شد. و تا ابد هرگز و هیچگاه در هیچ جا نه ما آری نخواهد شد. سالها و قرنها همراه مسیر رودهای دنیا حرکت کردیم. در منجلابها غرق شدیم. در آبشارها به دره افتادیم. اما دیگر هرگز در مسیر آنان شنا نخواهیم کرد.شاید طاقت نیاوریم.اما آنگاه آن رود فقط جسد ما را با خود خواهد برد، فقط جسد ما را. زنده ما هرگز در مسیر رود حرکت نخواهد کرد. (دستنوشته ای از شهید حسین بیدخ )

                                                                                                               
شهید حسین بیدخ

و دانشگاه کربلا ، آموزشگاه عشق است در گستره ی تاریخ ، شاگردانی دارد برخاسته از مکتب علی اکبر و شهادت مدرک معتبر این دانشگاه است.

شهید حسین بیدخ ، متولد سال 1342 در دزفول ، یکی ازعلی اکبرهای حسین زمان بود که به سال 1361 موفق به کسب مدرک شهادت شد در مکتب روح الله. کربلایش تپه چشمه شد و قبل از شهادت در پادگان دوکوهه وصیت نامه ای نوشت که حاوی منطق کوبنده و مرام پر از جاذبه ی اوست. کلمه به کلمه ی این وصیت نامه درس عشق است و آیات قرآن است که در آن متجلی شده. توحید و معاد و عدل و نبوت  ممزوج با امامت و ولایت بر آن سایه افکنده و بلاشک رموزی است در این وصیت نامه .

 

بسم الله الرحمن الرحیم

کل نفس ذائقة الموت هر نفسی مزه مرگ را خواهد چشید.

 آنان که به هزاران دلیل زندگی می‌کنند نمی‌توانند به یک دلیل بمیرند و آنان که به یک دلیل زندگی می‌کنند با همان دلیل نیز می‌میرند.

بعد از یک عمر گناه حال باید در آزمایش الهی آماده سفر مرگ بشوی، بعد از یک عمر معصیت حال باید افسوس یک عمر خطا را بخوری، بعد از یک عمر خنده حال باید نشست و بر یک عمر اشتباه رفتن و نفهمیدن گریست، دیگر جای خنده نیست آخر دلیلی بر خندیدن نیست، آخر در کجای دنیا انسانی که بین بهشت و جهنم در رفت و آمد است خود را به خندیدن خوشحال می‌کند.

هر نفسی مزه مرگ را خواهد چشید، برای عده‌ای مرگ گلوبند زیبایی است بر گلوی دختران و برای عده‌ای مرگ خاری است در گلو که هرگز پایین نمی‌رود. عجیب است حال انسان‌هایی که می‌دانند می‌میرند و می‌دانند در پای میز محاکمه به بند کشیده خواهند شد اما باز نشسته‌اند و دست بر روی دست، می‌خورند و می‌خوابند آسوده و بی خیال، چه عجیب است داستان آدمی که می‌داند بعد از مرگ، او را بازخواست می‌کنند اما بی‌خیال از یک زندگی آسوده روز را به معصیت می‌گذراند و شب آسوده همراه شیفتگان رؤیاها به خواب می‌رود. بعد از یک عمر حساب نکردن حال باید حساب پس داد، حاسِبوا قَبْلَ اَنْ تُحاسَبوا دیگر چاره‌ای نیست جز گریه، گریه به حال خویش و گذشته‌هایی که هرگز به عقب بر نمی‌گردد. گناهانی که تا ابد وسیله شکنجه روح تو شده، دیگر هیچ چاره‌ای نیست جز دعا که خداوندا، با عدلت با من رفتار نکن که جز آتش جهنم نصیبم نیست، با عفوت از من گذر که بجز عفو تو امیدی نیست.

خدایا، گناهکارم، خطا از من است، می‌دانم همیشه مغلوب نفسم شده‌ام خدایا از من درگذر که بدون گذشت تو، منزلگاه من جز دوزخ چیزی نیست. خدایا ای مهربان‌ترین مهربان‌ها، ای عزیزترین عزیزانم، ای زیباترین زیبارویان در نزدم، ای پاکترین پاکان، ای نوید دهنده، ای برپا کننده، ای همیشه زنده، ای میراننده، ای سریع‌الرضا، ای کاشف‌البلاء، ای گذرنده، به هر نحو می‌خواهی بکشیم، بکشم. به هر گونه می‌خواهی ببریم، ببرم. اگر یک بار به مرگم راضی نیستی هزار بار بکشم، زنده‌ام کن باز بکشم، حاضرم، راضیم، فقط یک چیز از تو می‌خواهم: ای عزیز از من بگذر، گناهانم را محو کن، آتش جهنم را یار من مکن.

خدایا، بار الها، معبودا، ایزدا، ای یار صالحان، ای دشمن کافران، ای همراه متقیان، ای عدو ظالمین، ای با مؤمنین یار و با مشرکین خصم، جز به تو امید نیست ای خالق، ای حاکم، با عدلت با من حکم مکن. ای همیشه زنده، زندگی آن دنیا را برایم در دوزخ مخواه، ای میراننده‌، مرگ مرا زندگی برای دیگران ساز، برای ملتم، دینم و امتم. برای آن سیاه دربند، برای آن سفید بی چیز، برای فقیر غمگین، برای آنان که جز اشک سلاحی ندارند و جز ذکر تو دوایی.

آنان که به هزاران دلیل زندگی می‌کنند نمی‌توانند به یک دلیل بمیرند و آنان که به یک دلیل زندگی می‌کنند با همان دلیل نیز می‌میرند.

برادرم، خواهرم، مادرم، ای پرورش دهنده روحم، پدرم، ما را فراری از مرگ نیست و با مردن نیز فراری از حکم خدا نیست، خوشا بحال آنان که جز راه خدا راهی ندارند و جز ذکر خدا یادی ندارند. پدرم، مادرم، برادرم و خواهرم از اینان باشید. به لحظه مرگ زندگی جز افسوس چیزی نیست، خویشتن را بیابید. به لحظه وداع گناهان معذب روح‌اند، زندگی را دریابید، به هنگام مردن از مرگ فراری نیست، خدایی زندگی کنید چنان باشید که به قول امام علی(ع): برای هر لحظه مردن آماده باشید.

دوربین فیلم‌برداری خدا را که هیچگاه ندیدم، حالا دیدم گویی فرشتگان مأمور در حال گرفتن فیلم از مایند. برادرم چنان زندگی کن که همیشه دوربین خدا را در حال گرفتن فیلم از خود ببینی. زیاد مخواب که فردا باید سال‌ها در زیر خاک بخوابی، زیاد مخور که برای خوردن وقت‌هاست، زیاد مخند که دلیلی بر خندیدن نیست، به هر کجا می‌روی بدان سرانجام دیدار آن دنیاست.

مرگ را همیشه ببین، با گذشت باش که خدا نیز از تو بگذرد، پدرم، مادرم اگر در نزدتان عزیز نبودم و وجودم برایتان جز رنج هدیه‌ای نبود خوشحال باشید که رفتم و اگر در نزدتان عزیز و گرامی بودم بدانید که خدا سفارش فرموده است از آنچه دوست دارید انفاق کنید. مرا انفاق در راه خدا فرض کنید، بهترین انفاقتان.

خواهرم حجاب تو سنگری است آغشته به خون من، می‌دانم بالاتر از آنی که سفارش به پوشش و حجاب تو را کنم ولی بدان تفنگی که در دست من است چادری است که بر سر توست اگر میل به سلاحم داری چادرت را سلاحم بدان. برادرم، زندگی چند صباحی بیش نیست، نیامده می‌گذرد، آنچنان سریع می‌گذرد که رود به دریا می پیوندد. چنان زندگی کن که فردا برای رفتنت وحشتی نداشته باشی. برادر، کوچکتر از آنم که به تو چیزی یاد دهم اما می‌خواهم بگویم داستان قیامت داستان حقیقی است اگر نمی‌دانی سعی کن بدانی و اگر می‌دانی سعی کن ببینی و اگر می‌بینی سعی کن عمل کنی، فردا دفترچه‌ اعمالت را جلویت باز می‌کنند و تو چیزی نداری، جوابی نداری جز یک کار، افسوس، افسوس، افسوس بر عمری که گذشت. در کودکی بازی، در جوانی مستی، در پیری سستی، پس کی خدا پرستی؟

برادرم می خواهم با زبان عاجزم و با قلم ناتوانم برایت سفارش کنم، وصیتی نمایم، پیامی دهم، می‌خواهم بگویم برادر، روحانیتی که اکنون پرچمدار این انقلاب است، پیشرو این اسلام است حفظش کن، هرچه به تو گفته‌اند دروغ است. به خدا آنها را دیده‌ام بر منبرها و در سنگرها با زبانشان و با سلاحشان دیده‌ام، در جبهه‌ها جایی که ما را توان و شهامت رفتن نبود آنها رفته‌اند، به آنها احترام بگذار، البته نه آنهایی که از روحانیت تنها چیزی که دارند عبا و عمامه‌ای است.

برادر، امام را تنها نگذارید که فردا باید به غم این اشتباه افسوس‌ها بخورید. فقط این را بدانید که اگر او نبود ما هنوز می‌بایست سر صف سینما‌ها به سر وکول هم بزنیم، در سالن‌های قمار به دعوا بپردازیم، و حس حقارت و کوچکی ما را عذاب دهد.

به خدا من او را افتخار دینم و ملتم می‌دانم و باعث افتخار خودم. با جانم با ذره ذره وجودم در خوابم ، در زندگی‌ام ، در شلیکم، در نمازم، به هنگام نیازم، به هر کجا، در هر کجا با هر زبان او را دعا می‌کنم، تو نیز او را دعا کن، اگر او نبود هنوز ما می‌بایست ذلت پذیرش ظلم را به خاطر مصلحتی پوچ بپذیریم، اگر او نبود ما از مسلمان بودن خویش هیچ نداشتیم جز نمازی که نماز نبود و جز روزه‌ای که جز گرسنه بودن فایده‌ای در بر نداشت.

نمی‌دانم تو او را چه می‌دانی، من او را مسلمانی مجاهد، مجاهدی مؤمن، مؤمنی عابد، عابدی سرکش، سرکشی متواضع، متواضعی پیروز، پیروزی ساکت، ساکتی خروشان و خروشانی ساکت می‌دانم. او را دعا می‌کنم تو نیز او را دعا کن.

برادر، وکیلت می‌کنم از جانب خودم تا بعد از عمرم و مرگم و شهادتم راهم را ادامه دهی. امریکا را همیشه دشمن بدار، سعی کن همیشه بمبی باشی تا هر کجا خواستی ضامن آن را بکشی و هزاران کثیف را از زندگی که برای آنها چیزی جز نفس کشیدن نیست راحت کنی.

برادر، خون شهداء را همیشه عزیز دار (پیمان مقدس ما خون من است) از یادم مبر که محتاج بیاد توام، برادر هر شب جمعه در سر قبرم، منزلگاه ابدیم حاضر شو برایم دعا کن که خدا از من بگذرد.

از کسی کینه‌ای ندارم جز دشمنان خدا، امریکا، شوروی و ابرقدرت‌هایی که حاضرند هزاران نفر بمیرند تا خود بر مسندی که مسند نیست تکیه زنند. به همه مهر می‌ورزم جز دشمنان دینم، ملتم، مذهبم، مکتبم، و راهم.

برادر اگر امانتی نزدم داری از خانواده‌ام بگیر یا در راه خدا گذر کن. هر امانتی نزدت دارم یا در راه خدا برایم انفاق کن و یا به تو بخشیده می‌شود. همه را به خدا می‌سپارم، از همه شما طلب عفو و گذشت دارم. خدایا به جان کسی که جز اشک سلاحی ندارد و جز یاد تو دوایی ندارد رحم کن که محتاج یک راحمم.

                                                                                                        حسین بیدخ ـ پادگان دو کوهه

و آیا ما نیز با خود اندیشیده ایم که بعد از شهدا چه کردیم ؟

 

زندگی می گذرد ، زندگی می گذرد

عده ای را در هوس ، عده ای نیز در نفس ، عده ای نیز تلاشی پیگیر

آنان که زندگی در هوسند ، زندانی زندان خویشتنند ، جملگی در قفسند

آنان که زندگی در نفسند ، زندگیشان آزاد ، اما از همه جا بی خبرند

آنان که بود زندگیشان یک جهاد ، زندگیشان هست تلاش ، می میرند ، می مانند

این را همه انسانها در تاریخ می دانند

اما افسوس ، صد افسوس که آدمها فقط تاریخ می خوانند

گر با مرگ من دین خدا احیا می گردد

و یا با مرگ من سیاه در بند آزاد می گردد

گر با مرگ من دشمن خونخوار ، خوار و رسوا می گردد

و گر با مرگ من سیاهپوستان در بند ، ضعیفان مستضعف ، به وضع فلاکت بار خویش آگاه می گردند

مسلسلها ، مسلسلها ، مرا به میهمانی خدا برید

شهید حسین بیدخ در 19 سالگی و در عملیات بیت المقدس در سال 1361به شهادت رسید

کربلای 5 به روایت دشمن

کربلای 5 به روایت دشمن

آن چه خواهید خواند روایتی از عملیات کربلای 5 به زبان یک افسر عراقی است که حاوی نکات بسیار تکان دهنده ای است:

در منطقه جسر خالد، افسران، سربازان خود را به سرقت از منازل مردم بصره وادار می‌کردند. سرهنگ ستاد اسماعیل الشطری از این راه بیش از پنجاه دستگاه تلویزیون رنگی دزدید! کارهای ناشایست زیادی توسط افسران در بصره صورت گرفت. این فجایع و پستی‌ها به حدی رسید که فرمانده سپاه منطقه جنوب به فرماندهان لشکر یازده گفت: خوب می‌دانم که شما مردان جنگ و مقاومت نیستید ولی از شما می‌خواهم در مقابل حمله ایرانی‌ها تنها یک ربع ساعت مقاومت کنید تا ما بتوانیم گلوله‌ها و بمب‌های شیمیایی خود را بر سرشان بریزیم!

در روز 22/12/86 عملیات ایرانی‌ها از ام‌الرصاص شلمچه، کوت سواری، الجزیره و نهر جاسم آغاز شد.

کربلای جبهه ها یادش بخیر

شبی تاریک و ظلمانی بود. آسمان را ابرهای پرپشت و سیاه پوشانده بود. فرماندهان احتمال حمله به بصره را ضعیف می‌دانستند و حرکات ایرانی‌ها را یک مانور زودگذر می‌پنداشتند!

به علت حرکات مانوری وسیع رزمندگان اسلام در تمام محورهای عملیاتی، هیچکس نمی‌توانست هدف آنها را پیش بینی کند. آنان تمام حسابگری‌ها و پیش بینی‌های نظامی را از کار انداخته بودند. نمی‌توانستیم بفهمیم چه قصد و منظوری دارند!

در ساعت 9:30 همان شب ناگهان فریادهای «الله اکبر» در فضا پیچید. یکی از سربازان عراقی با هراس و دلهره فریاد زد: «....آمدند...آمدند....»

این کلمه بارها کمر ارتش عراق را شکسته بود کلمه ای که یکباره توان نظامی نیروهای عراقی را از بین می‌برد!

سرباز وظیفه سالم البصری نام داشت. پس از این فریاد فرمانده گردان 2 تیپ 429 منطقه کوت سواری، سرهنگ عبدالسلام السامرایی با بیرحمی تمام، سی گلوله در بدن سرباز بیچاره خالی کرد و او را نقش زمین ساخت زیرا در تجمع افسران در هفته قبل به آنان گفته شده بود که در صورت شنیدن این کلمه بلافاصله گوینده آن را بکشید و منتظر دستور و محاکمه نمانید!

رزمندگان اسلام پیش می آمدند. ضعف و سستی ما کاملاً مشهود بود. توان ذره‌ای مقاومت نداشتیم!

ترس و وحشت عجیبی سراسر وجودم را پر کرده بود. به یاد دخترم افتادم. احساس جداشدن و کنده شدن از دنیا برایم سخت بود؛ خوشی‌های بغداد هتل الحمراء و... خود را در آخر خط می‌دیدم!

ناگهان صدای زنگ تلفن مرا به خودم آورد.

گوشی را برداشتم. سرهنگ ستاد سامرالدلیمی بود مردی که حقد و کینه عجیبی نسبت به شیعیان داشت پیش تر از او شنیده بودم که اگر فرماندهی سیاسی را به من می‌دادند تمام شیعیان را در آتش می‌سوزاندم و به دریا می‌ریختم تا ماهیان آنها را ببلعند!

تا ساعت یازده شب، اوضاع کاملاً به نفع رزمندگان اسلام بود. بالای برج دیده‌بانی و با دوربین مخصوص دید در شب منطقه را از نظر گذراندم. آتش سهمگین و شجاعت و مردانگی رزمندگان دلاور اسلام، اسطوره‌ای باور نکردنی را به نمایش گذاشته بود. گویا فیلمی جنگی در مقابل دیدگانم به نمایش درآمده و همه این انفجارها و گلوله ها بدلی و مشقی بود؛ زیرا جوانان دلاور سرزمین اسلامی ایران ما را با صلابت و پایمردی به عقب می‌راندند و با وجود بمباران های هوایی و منورهای فراوانی که از زمین و هوا بر سر آنها می‌ریختیم، راستی قامت و ابهت فریادشان، زانوان ما را به لرزه درآورده و تاب و توان را از ما گرفته بود.

گلوله باران متقابل ایرانی‌ها با دقت صورت می‌گرفت. یکی از این گلوله‌ها به مقر لشکر اصابت کرد و پنج نفر از نیروهای اطلاعات عملیات و سرهنگ ستاد فلاح الدلیمی افسر رکن یکم طراح عملیات کشته شدند!

آمادگی نهایی

در آن اوضاع سخت برای آخرین بار گردان را از جهت آمادگی برای اجرای عملیات بررسی کردم. اول سیستم مخابراتی و بی‌سیم‌ها را بازرسی کردم و به افراد دستور دادم به بازدید سلاح‌های خود بپردازند و نقایص موجود را فوراً برطرف کنند. تجهیزات و وسایل لازم برای پشتیبانی هم بررسی شد. همگی لباس رزم پوشیدند و کمربندها را محکم کردند. تجهیزات انفرادی هر شخص به او تحویل شد. همه افراد کوله پشتی خود را مرتب کرده به پشت بستند. هشدارهای لازم به همه داده و به فرماندهان گروهان ها دستورهای لازم ابلاغ شد. همچنین ماسک‌های ضدگاز را بازرسی و آماده کردند!

اما روحیات افراد چگونه بود؟ باید بگویم که روحیه سربازان بد نبود؛ اما خوب هم نبود! افسران نیز با خیال ارتقای درجه و غارت اموال در عالمی دیگر سیر می‌کردند!

در ساعت 9:30 همان شب ناگهان فریادهای «الله اکبر» در فضا پیچید. یکی از سربازان عراقی با هراس و دلهره فریاد زد: «....آمدند...آمدند....»

این کلمه بارها کمر ارتش عراق را شکسته بود کلمه ای که یکباره توان نظامی نیروهای عراقی را از بین می‌برد!

سروان ستار ناصر و سروان فلاح عسبح با هم رقابت داشتند زیرا سروان ستار ناصر، عاشق نطامی‌گری بود و آن را تقدیس می‌کرد. وی در حالی که هنوز جوان بود آرزو داشت به سرعت ارتقای درجه پیدا کند و حاکم و فرمانده مطلق شود! اما من سعی داشتم دلهره و هراس و آشوب درونم را که از ترس و وحشت سرچشمه گرفته بود پنهان سازم در حالی که افراد را به جلو می فرستادم خود در آخرین و امن‌ترین نقطه قرار گیرم!

با خودروهای نظامی به سوی منطقه کوت سواری درحرکت بودیم. سربازان آتش عملیات را که دیدند نگرانی به سراغشان آمد. پنج نفر از آنها که نوجوان می نمودند از ماشین بیرون پریدند و قصد فرار از معرکه را داشتند که بلافاصله توسط جوخه اعدام تیرباران شدند و در خون خود غلتیدند. البته تیرباران آنها از جانب واحد دستیگری و اعدام فراریان صورت پذیرفت و من هیچ نقشی در آن نداشتم!

تانک های سوخته و بعضا در حال عقب نشینی و افراد درگیر درعملیات را در راه خود می دیدیم. خدایا چه می‌دیدم؟ این یک نبرد واقعی بود و ما وارد صحنه درگیری شده بودیم تانک‌های ما از روی اجساد قربانیان می گذشتند! فرمانده لشکر با من تماس گرفت و موقعیت ما را پرسید گفتم‌ قربان ما اکنون در نزدیکی کوت سواری هستیم.

گفت: چه می گویی؟ این ادعا نمی‌تواند درست باشد! کوت سواری به اشغال دشمنان درآمده!

گفتم: قربان ما در موازات آنها هستیم.

همین که فهمیدم تیپ مستقر در منطقه به کلی منهدم شده دنیا بر سرم خراب شد! در نزدیکی دریاچه ماهی خودروها متوقف شدند. نمی توانستند جلو بروند. افراد را پیاده کردم. فرماندهان گروهانها را بسیار متحیر و گیج دیدم. سروان عسبح مشروب خورده و مست بود!

گردان با رزمندگان اسلام درگیر شد. افرادم را ناتوان می‌دیدم. پس در کمین فراری‌ها نشستم.

برایم غیرممکن بود که بپذیرم شخصی مانند سروان ستار الناصر به اسارت ایرانی‌ها تن در هد. او مصرانه به دنبال کسب شهرت و ترقی بود و آرزوی ریاست و فرماندهی داشت. اما به هر حال مجبور بودم بپذیرم. با فرمانده لشکر تماس گرفتم و گفتم: سروان ستار الناصر فرمانده گروهان یکم خود را تسلیم ایرانی‌ها کرده و هم اکنون روی خط بی سیم من است!

فرمانده لشکر با قاطعیت گفت: کلیه خیانتکاران را اعدام می‌کنیم! بعد از درگیریها در این مورد تحقیقات لازم انجام خواهد شد.

ساعت دو نصف شب تاریکی و ظلمت، وحشت جبهه را مضاعف کرده بود. توپخانه ما مواضع ایرانی‌ها را به شدت می کوبید. در همین حال تیپ 68 و 66 نیروهای ویژه، ضد حمله گسترده‌ای آغاز کردند.

نیروهای احتیاط و پشتیبانی نیز وارد منطقه شدند و برای اجرای عملیات ضد حمله به سازماندهی و هماهنگی پرداختند و خطی به موازات منطقه نبرد ساختند.

درگیری

دستور حرکت را صادر کردم. خودم در خودروی اول در جلوی ستون بودم. ساعت 4:230 بعدازظهر به منطقه دریاچه ماهی رسیدیم. هنوز ایرانی‌ها به این منطقه پا گذاشته بودند. در همین لحظه فرماندهی لشکر با من تماس گرفت و گفت: فورا به عقب برگردید!

برگشتیم. در حال عقب نشینی پیشروی منظم و حساب شده ایرانی ها را می دیدیم. واقعا حیرت انگیز بود! مهندسی رزمی پیشرفته آنها هم نشان از درایت و هوشیاری داشت. آنان وضع و شکل سنگرها و خاکریز‌های ما را پس از گرفتن تغییر می دادند و موقعیت نظامی جدیدی به محور می‌بخشیدند. لودرها و بلدوزرها پا به پای رزمندگان اسلام کار می‌کردند و در صدد تغییر نقشه منطقه بودند. در این حال ما مجبور به عقب نشینی تاکتیکی بودیم!

شلمچه را مانند منطقه‌ای پر از ارواح می دیدم. منطقه وحشتناکی شده بود بوی مرگ و نیستی می‌داد! فریادها و سر و صداهای مهیب انفجارها و حمله هواپیماها هم ترس و وحشت را مضاعف کرده بود.

احساس کردم چقدر بی ارزش هستم. یا بهتر بگویم همه ما بی ارزش شده و در برخورد با این مصایب جایگاه کرامت انسانیمان را از دست داده بودیم.

ایرانی ها با مشاهده ما آتش توپخانه خود را به سوی ما روانه کردند. هدایت آن آتش دقیق ما رابه خاک ذلت کشاند. ما سرگرم عقب نشینی خود بودیم و ترکشها در حال درو کردن و به خاک و خون کشیدن ما!

جوانان بسیجی و رزمندگان دلاور اسلام بی واهمه به سوی ما می آمدند. خدایا چهره آنها را می بینم جوانانی با سن کم اما با رشادتی غیرقابل تصور که در کنار تانکها و زرهپوشها به سمت جلو می دویدند. اگر با چشمم نمی دیدم نمی‌توانستم باور کنم افسران و سربازان ماهم با ترس و هراس مانند گله رمیده می گریختند. با خواهش و التماس از ما می خواستند و فریاد می زدند که آنها را بر خودرو سوار کنیم اما ظرفیت خودروها محدود بود و اجازه توقف هم نداشتیم. البته جرأت توقف هم نداشتیم زیرا ما هم مثل آنها سعی در ترک آن مهلکه رعب انگیز داشتیم.

 

منبع : خبرگزاری فارس

خاطره ای از شکنجه شدن رهبر در ساواک

خاطره ای از شکنجه شدن رهبر در ساواک

در کتاب خاطرات آیت الله علی آل اسحاق که انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامی منتشر کرده است، خاطره ای مربوط به رهبر معظم انقلاب منتشر شده است.

رهبر

در این خاطره آمده است:

«در زاهدان که بودیم از رادیو اعلام کردند یکی از مقامات بالا به زاهدان سفر می کنند. ما هم خوشحال شده و فهمیدیم که آقای خامنه‌ای از طرف امام می آیند. ... پرونده ای که ساواک [زاهدان] در مورد ایشان تشکیل داده بود را دیدم.

یک بار در زمان شاه [وقتی آیت الله خامنه ای در تبعید در سیستان بودند] ایشان را دستگیر کرده و از ایشان می پرسند: ارتجاع چیست؟ مرتجع کیست؟

ایشان در جواب، ارتجاع را در معنی لغوی «عقب گرد کردن» و در اصطلاح به معنای «عقب گرد کردن در مسائل سیاسی و اقتصادی» معنا کرده بودند و مرتجع واقعی در ایران را شاه معرفی کرده بودند. به خاطر این که کشور را از نظر سیاست، در وضعیت عقب نگه داشته است، در حالی که حتی مصری ها نیز هواپیما می‌سازند.

سپس ایشان را به شکنجه گاه تهران فرستاده بودند. بعد از مدتی، دوباره ثابتی [از مقامات ارشد ساواک]، همان سؤال‌ها را از ایشان پرسیده و ایشان هم گفته بود که در زاهدان به این سؤالات پاسخ دادم. قبل از این مکالمات، شنبه یا یکشنبه را نوشته بودند که خامنه‌ای حال پاسخ دادن ندارد. مشخص می‌شود که ایشان را آنقدر اذیت [و شکنجه] کرده بودند که حتی توان حرف زدن نداشته است. در ادامه نوشته بود: وقتی بهبود یافت از او بپرسید.

بعد از بهبودی که از او سؤال می‌کنند، ایشان می‌گویند: «در زاهدان جواب داده‌ام.» دوباره از او می‌پرسند: «نمی شود، باید مفصل پاسخ دهی» و ایشان دوباره همان پاسخ را می‌دهد [و شاه را مرتجع می‌خواند].

وقتی به زاهدان آمدند گفتم: آقا شما عجب جوابی به ساواکی‌ها داده‌اید.

گفت: شما از کجا فهمیده‌اید؟

گفتم: پرونده‌تان را مطالعه کردم.

گفت: الآن اینجاست؟

گفتم: خیر، سر جایش گذاشتم.»